رونمایی از ۲۴ کتاب شعر تازه منتشر شده + " شنیدن درخت "
۳۱ اردی بهشت - ساعت ۵ عصر- شهرک غرب - فرهنگ سرای ابن سینا
...
متاسفانه من در این مراسم حضور ندارم اما پری و پسرها هستند .
ایستاده ام در ابتدای راهی که باران می بارد
جای ابرها
شعرهای نانوشته ی من است.
...
از تمام شاعران تاریخ ادبیات جهان عذر می خواهم این نوزاد داشت خفه ام می کرد اگر بیرون نمی آمد .
در تهرا ن و شهرستانها
پخش از خانه ی شاعران ایران

به خوابهای کودکیم برگرد
در کلبه ای به کوچکی روشنی یک فانوس
منتظرت هستم
آوازهایت را از گلوی تمام پرندگان
پس بگیر
آتش را روشن کن
با تو حرف دارم.
من غمگین ترین لبخند جهان را
با عاشقانه ترین اشک یک پری در قعر اقیانوس
خواب دیده ام.
((وقتی کسی به شما نامه میدهد برای تصمیمهای شاعرانه ی زیبا یعنی هنوز کمی وقت هست برای نجات جهان از دست مردم دنیا !))
...
- اگر مهربانتر بودیم
خدای بهتری داشتیم .
در باغهای سوخته نمی خورند
و درختها از غصه نمی مردند.
- جهان برای تنفس درخت می خواهد
درخت از شعر می روید
درخت بیشتر یعنی گنجشک بیشتر
و گنجشک بیشتر یعنی فراوانی لبخندها ، کنارخیابانها.
- جهان برای حیات باران می خواهد
و باران از شعر زاده می شود
خاطرات باران است
مثل عکس آن همه لبخند در ذهن چشمه ها.
جهان برای ادامه زندگی عشق می خواهد ،
و عشق به خیال الهام می شود
و خیال از از رویا می آید.
جهان برای ادامه بودن به رویا نیاز دارد
رویا از کلمات پدیدار میشود
وکلمات در ذهن شاعر ترکیب میشوند.
جهان به شاعر نیاز دارد
باید شاعر باشد تا خیال کند
تا رویا و عشق به خیال الهام شود
آنگاه باران ببارد
جهان
به حرفهای نجات دهند نیاز دارد...
حرفهای نجات دهنده در گلوی شاعر است
شاعر
تنهاست
شاعر
دلتنگ است
...
پس جهان را کلمات سیاه پر می کند
مفاهیم گنگ بی معنا
بی درخت
بی باران
...
شاعر از سکوت شب دریا زاده میشود
مادرش مرجان و پدرش طوفان
دریا اگر نباشد
طوفان نخواهد بود
مرجان نخواهد خواند
و شاعر ... نخواهد سرود.
...
شاعر اگر نباشد جهان خواهد مرد .

بازگرد ای سکوت مه آلود
تا شبٍ دیگری مثل رویا
بوی آن تک درخت تناور
پر کند کلبه را راهها - را
. . .
بازگرد ای پر از بغض رفتن
از سکوت شب سرد مرده
از تمنای آئینه با سنگ
در حریم دلی زخم خورده.
...
بازگرد ای صدای پرنده
تکیه گاه نگاه غریبت
خوابهای مرا جستجو کن
در پریشانی عنقریبت!
...
بازگرد ای غم آلودٍ تنها
در مسیر شب بی گناهت
هر ترانه بخواند سپید است
ماه با لحن موی سیاهت
...
بازگردی اگر مادر ایل
می سراید برایت ترانه
با صدای بهاری که در راه
اسب، باران ،شبی عاشقانه
...
میرود
تا آخر خیابان
...
دیوار فرو می ریزد
آئینه به جاست .
و عکس تو که نمیخندی
ولی شادی!
در تاریکی چشمم
سایه ی تو باقیست
با صدایی آبی پوش
و سکوتی
ساده تر از پرنده
...
نه هرگز نبوده ام
اگر تو نیستی!
...
می روم تا آخر همین خیابان
که آسمان شروع می شود ...
می روم به رد پایمان
در مسیر سبز دور ترین منظومه ی خورشیدی.
...
میروم.
مفاهیمی غریب و نا آشنا ذهنم را در بر گرفته ... و این شایدبه هیچ بیانجامد .
یا اینکه طبق معمول تمام شده ام و خبر ندارم.
متاسفم که دفتر کوچک تنهایی هایم را از شادی به دور میبینم .
(شادی یعنی تنها آرزوی من برای همه در حال و آینده ).
اما این نوشته برای ناستالوژی است .آنچه در بهشت تجربه کرده ام .
(بهشت همان معنایی است که مثل هاله ای شفاف مرا دربر گرفته است).
اما هرچه هست همیشه به تماشای مردی در اعماق زندگیم زنده ام و او میرزا محمدتقی گلزاریان است
آسیابانی که در گردنه ی حیران آسیابی آبی ساخته بود تا بندگی کند ... و او جد من بود (آنقدر زنده ماند که
عمر مرا به عطر وجودش به معنای بهشت بیامیزد ).
صدای آسیاب خسته ات ...
نگاه آسمانی شکسته ات ...

...
ماه می بارد.
و خورشید نامِ نزدیک ِ مه است.
در امتداد سنگفرش سرد
سایه ای غریب
با صدای
من
درخت را دفن میکند.
...
قلب کبودم .
نگاه سربی ات .
مرگ از من عبور میکند .
...
به تلخی گلی در سردسیر
لبخند می زند مترسکی .
...
اگر دلقک بمیرد
قدیس
با فاحشگان آواز خواهد خواند .
تاریک است
پنجره ایکه
شکسته باشد در زمستان.
علیرضا برگرد
بانوی خانه ی کوچکت
برای آخرین بار بود که توانست
اشکش را از دخترانت پنهان کند . . .
. . .
کجای این دنیا
نشسته ای تنها . . .
سر تولید سریال بودم ...بعدش یکی دیگر برگشته به جای من !
...
حالا سخنی دارم با مرگ...
...
از خواب بیدار میشوی او با تو است ...آمده است مثل چهل و دو سال گذشته حالت را بپرسد...
او : دویاره گریه کرده ای؟
دوباره ...؟
من: چرا نمی بری مرا به سمت ابرهای سرد...
او : هنوز مانده است تا ترا بیاورم به خواب...
ترا بیاورم به سرزمین بی سراب ...
به چشمه ....تا سکوت ....به اشک آفتاب...
...
زندگی تمام شد ...
مرده ام هنوز...
جان خسته ی غریب را ...
به سنگهای سرد بی کسی
سپرده ام هنوز ...
۰۰۰
هرگز از عدم
نیامدم
همین!
موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست؟ ربطی به ما ندارد!
ماری درتله افتاد
هنگامی که زنِ خانه خواست مار را آزاد کند مار، زنِ خانه راگزید سپس از مرغ برای
زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند، زن خوب نشد و مرد، گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.
در تمامِ این مدت، موش در سوراخ دیوار می نگریست و می گریست.
گفتگوی من و ماه
افسانه ایست
که در سکوت ابدیت نمی گنجد .
خسته ...
غرقه در خود ، لب جو نشسته
خاطراتم روان ، دسته دسته
بی گمانٍ ثواب و گناهی
از بهشت و جهنم ، گسسته
صورتت پیش رویم شب و روز
چشم هایم چه باز و چه بسته !
بی هدف می روم تا بیفتم
همچو پیکانٍِ ناخواه ، جسته !
تیغ بردار و بشتاب ای دوست !
خسته ام ! خسته ام ! خسته ! خسته !
سید محمد بهشتی
...
پا نوشت:
امیدوارم شایسته ی این توجه باشم ( ممنونم محمد جا ن )
...
از این همه تولد ومرگ.
از بی مانندی.
از عظمت.
...
تا رهایی از هیچ در اعماق هرگز
خسته ام.
در جزیره ی تنهایی هایت تاج گذاری میکند روح خسته ی مردی که سایه اش!
...
۱
آیا انسان افسانه ی پریشانی است که در پی خود میگردد؟
۲
پریشان است افسانه ی بودن
تا غروب بت هایی
که از آسمانی نزدیکترند.
۳
از چه روی عشق
مست می تازد
بر جسد تاریک سایه ام؟
۴
مرگ نزدیک است
دلقک
ردای قدیس را بپوش
دست زن جزامی را بگیر
و
دور شو.
۵
سواران
خدای پیری را دیده اند
که در جامی مرصع
تصویر شکوهت را می جسته است.
۶
این وحشتِ لبخند
اذان توست که در آئینه های سرد
آتش گرفته است؟
۷
خدای را به خانه ببر
او از نیستی
قلب تو را پس آورده است.
شیرین
و
گس :
همان تلالو خندان
بر دانه های انار .
قشنگ تر از دویدن
در
شرجی جنگل مبهوت.
در گریز از حیرت ویرانی
که
مثل عنکبوت بر شانه راه میرود.
...
پیش از این
آئینه
نامش را
مرگ نهاده است !
در خاطرات شاعرانی
با دیوانهای کو چک سوخته....
باران میبارد
گویی
که باران نمی بارد .
واینکه دوستی با این شعر یادم کرد ... شادم کرد... از ایشان سپاسگذارم !
| بی تمیزی ، ز صافی و دُردم هرچه می بود در سبو ، خوردم شر آسا جهیدم از مجمر ره به جایی نبرده ، افسردم گاه ، مستی دلیل راهم بود گاه دیوار ، راه می بردم خلق را بی دلیل رنجاندم خویش را بی حساب ، آزردم عاقبت چون گل خزان زده ای مانده بر شاخسار ، پژمردم بی دماغی عجیب مستولی است ور نه بی فوت وقت ، می مردم ! | |||||
سید محمد بهشتی
بغضهای آسمان شکستنی است ...
دلم گرفته ...
این پرنده رفتنی است...
بوسه هایت تمشک بهاری
طعم لبهات سرخ ِ اناری
کشته ی شرجی یک نگاهت
من فدایت شوم ته تغاری
رنگ چشمه در نگاه آبی ات
باد گیج ِ گیسوی شرابی ات
تیر می کشد دلم به دیدن ِ
ابروی ِ کشیده ی عقابی ات
آب می خورد خیال بوسه ها
از سپید گونه ی ِ سرابی ات
زخمه میزند نگاهِ سربی ام
بر تسلسل ِ شب ِ ربابی ات
نا نوشته ات زحفظ خوانده ام
لحن سخت و منطق کتابی ات
تا بسوزد آن دلی که سرد شد
قلب سرد و منقل ِ کبابی ات
در بهشت خستگی نشسته ام
گرم و نرم دوزخ ِ حبابی ات
...
تا دروغ آخرت قشنگ بود
زیرِ رنگِ چهره ی نقابی ات ...
مفهوم دیوانه واری
که بر بادبانهای پاره
ترسیم کرده اند ...
همه پیامبرند
حتی شما دوست عزیز !
خواب می بینم
در انتهای یک خیابان
کنار رفت و آمد ِ سایه های سرد
مرده است
عروسکی که روزی
آغوش ِ گرم ِ دختر بچه ای نگهبانش بود .
...
خواب می بینم
مردی می آید
می آ ید
از آنسوی پرواز گنجشکها
زیر چتر قرمزش
و دعوت می کند
مرگ را به چای و بیس کو و یت .
...
خوو و واب ب ب ب می بینم
با نگاه شیشه های رنگی ِ
خوابگاه مرگ موش خورده ی دانشگاه الزهرا
آسمان ِ آویزانِ را از زمین ِ کج .
...
خواب میبینم
کرج مرده است از قدیم...
و کاجهای ِ گیج تخمهای ِ فاسد کلاغ را
استفراغ می کنند . . .
...
خواب میبینم ...
کی می آید مه،
بپیچد بر اندام درختان،
پدرانم صدایم می کنند،
از دور
در گردنه ی مه آلود ،
روحشان تنیده
بر حریر ابرهای تشنه،
...
ماه می آید مغرور ،
آواز می خواند درنا،
در خاطر نیلوفری از چشمه،
دست هایم گم می شوند،
در سایه ی پروانه ها.
ترانه های محلی،
پیچیده
بر
یال ماده اسبی رمیده.
...
تا بهشت کودکی،
قلبم می غلتد
چون سنگی
در
رودخانه ی وحشی،
همسایه ام بود،
کنار بوته فندق
مرگ.
در شکوه جنگل آبی،
می خواند با باران:
تمشک بهانه ی عاشقانه ای
سنگ ائینه ای
آب آتش روانی
باد نغمه ی غمگینی
...
مرا
در چشمان مادرم
دفن کنید.
چون صورت آئینه مصلای حضوریم
در محضر عشقیم تجلای شعوریم
دانایی محضییم در امکان وصالش
در خاک عزیزیم که پرورده ی نوریم
آتش بدرد دامن تاریکی شب را
چون حلقه ی ماهیم ، تمنای ظهوریم
در وسوسه ، بازیگر خوابیم نه دیدار
نزدیک ترین سایه به همواره ی دوریم
باران بهشتیم اگر تشنه ی شوقیم
محبوس زمینیم اگر مست غروریم
...
با بال تناقض بپر از محبس دنیا
فرزند بهاریم که از اشک نموریم
...
حتی اگر شده به قیمت عشق ...
.........
بندر اینجه برون ...در اوبایی کوچک با یوسف قوجوق..
زندگی ...مرگ ...یا هر مسئله ی دیگری ...اینجا به آسانی قابل تحلیله
و عشق آمبیانس محیطه !
........
دوستت دارم محمد خلیلی.