تبليغاتX
لک لک ها

 

در زاهدان بودم چندی پیش. برای نگارش فیلمنامه ای در رابطه با زندگی نیک محمد شه بخش ... حتی برای خودم هم قابل باور نیست ! با یک شخصی که هرگز در عمرم ندیده ام و هیچ خاطره ای از او ندارم تا به این حد خویشاوند شده باشم ...این منظومه ی شمسی که من در تشعشعش معلقم برادر نیک محمد است گل محمد ...این دو برادر بعد از مرگ مادر و سپس پدرشان به ترتیب در زاهدان رها میشوند ...نیک محمد تاثیر گذار ترین شخصیت سیاسی اجتماعی سیستان و بلوچستان می شود و گل محمد باغداری موفق . فرزندانشان هر کدام چون شمعی تابنده فروغ آور ظلماتند و نوه هایشان هرکدام تکه ای نور به رنگ نیای خود  ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:42 توسط نادر پنا ه زاده |

 

رونمایی از ۲۴ کتاب شعر تازه منتشر شده +  " شنیدن درخت "

۳۱ اردی بهشت - ساعت ۵ عصر- شهرک غرب - فرهنگ سرای ابن سینا

...

متاسفانه من در این مراسم حضور ندارم اما پری و پسرها هستند .

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:46 توسط نادر پنا ه زاده |

 

ایستاده ام در ابتدای راهی که باران می بارد

جای ابرها

شعرهای نانوشته ی من است.

 

 ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:43 توسط نادر پنا ه زاده |

بیست سال آبستن بودن کافیست تا پریشانی متولد شود !

از تمام شاعران تاریخ ادبیات جهان عذر می خواهم این نوزاد داشت خفه ام می کرد اگر بیرون نمی آمد .

در تهرا ن و شهرستانها

پخش از خانه ی شاعران ایران

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:4 توسط نادر پنا ه زاده |

...

به خوابهای کودکیم برگرد

در کلبه ای به کوچکی روشنی یک فانوس

منتظرت هستم

آوازهایت را از گلوی تمام پرندگان

پس بگیر

آتش را روشن کن

با تو حرف دارم.

من غمگین ترین لبخند جهان را

با عاشقانه ترین اشک یک پری در قعر اقیانوس

خواب دیده ام.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 9:26 توسط نادر پنا ه زاده |

 

 

((وقتی کسی به شما نامه میدهد برای تصمیمهای شاعرانه ی زیبا یعنی هنوز کمی وقت هست برای نجات جهان از دست مردم دنیا !))

 

...

-  اگر مهربانتر بودیم

 خدای بهتری داشتیم .


- وکلاغها ها کلمات و ترکیبهای تازه را

در باغهای سوخته نمی خورند

و درختها از غصه نمی مردند.

 

- جهان برای تنفس درخت می خواهد

درخت از شعر می روید

درخت بیشتر یعنی گنجشک بیشتر

و گنجشک بیشتر یعنی فراوانی لبخندها ، کنارخیابانها.


- جهان برای حیات باران می خواهد

و باران از شعر زاده می شود

خاطرات باران است

مثل  عکس آن همه لبخند در ذهن چشمه ها.


 جهان برای ادامه زندگی  عشق می خواهد ،

و عشق به خیال الهام می شود

و خیال از از رویا می آید.

 

جهان برای ادامه بودن به رویا نیاز دارد

 رویا از کلمات پدیدار میشود

 وکلمات در ذهن شاعر ترکیب میشوند.

 

جهان  به شاعر نیاز دارد

باید شاعر باشد تا خیال کند

تا رویا و عشق به خیال الهام  شود

آنگاه باران ببارد


 

جهان

به حرفهای نجات دهند نیاز دارد...

 حرفهای نجات دهنده در گلوی شاعر است

شاعر

تنهاست

شاعر

دلتنگ است

...

پس جهان را کلمات سیاه پر می کند

مفاهیم گنگ بی معنا

بی درخت

بی باران

...

شاعر از سکوت شب دریا  زاده میشود

مادرش مرجان و پدرش طوفان

دریا اگر نباشد

طوفان نخواهد بود

مرجان نخواهد خواند

و شاعر  ... نخواهد سرود.

...

شاعر اگر نباشد جهان خواهد مرد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 9:48 توسط نادر پنا ه زاده |






+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 22:39 توسط نادر پنا ه زاده |

 

بازگرد ای سکوت مه آلود

تا شبٍ دیگری مثل رویا

بوی آن تک درخت تناور

پر کند کلبه را راهها - را

. . .

بازگرد ای پر از بغض رفتن

از سکوت شب سرد مرده

از تمنای آئینه با سنگ

در حریم دلی زخم خورده.

...

بازگرد ای صدای پرنده

تکیه گاه نگاه غریبت

خوابهای مرا جستجو کن

در پریشانی عنقریبت!

...

بازگرد ای غم آلودٍ تنها

در مسیر شب بی گناهت

هر ترانه بخواند سپید است

ماه با لحن  موی سیاهت

...

بازگردی اگر مادر ایل

می سراید برایت ترانه

با صدای بهاری که در راه

اسب، باران ،شبی عاشقانه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:56 توسط نادر پنا ه زاده |

 

...

میرود

تا آخر خیابان

...

دیوار فرو می ریزد

                       آئینه به جاست .

                            و عکس تو که نمیخندی

                                       ولی شادی!

در تاریکی چشمم

سایه ی تو باقیست

با صدایی آبی پوش

و سکوتی

ساده تر از پرنده

...

نه هرگز نبوده ام

  اگر تو نیستی!

...

می روم تا آخر همین خیابان

که آسمان شروع می شود ...

 می روم به رد پایمان

در مسیر سبز دور ترین منظومه ی خورشیدی.

...

میروم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:18 توسط نادر پنا ه زاده |

 

مفاهیمی غریب و نا آشنا ذهنم را در بر گرفته ... و این شایدبه هیچ بیانجامد .

یا اینکه طبق معمول تمام شده ام و خبر ندارم.

متاسفم که دفتر کوچک تنهایی هایم را از شادی به دور میبینم .

(شادی یعنی تنها آرزوی من برای همه در حال و آینده ).

اما این نوشته برای ناستالوژی است .آنچه در بهشت تجربه کرده ام .

(بهشت همان معنایی است که مثل هاله ای شفاف مرا دربر گرفته است).

اما هرچه هست همیشه به تماشای مردی در اعماق زندگیم زنده ام و او میرزا محمدتقی گلزاریان است 

آسیابانی که در گردنه ی حیران آسیابی آبی ساخته بود تا بندگی کند ... و او جد من بود (آنقدر زنده ماند که

عمر مرا به عطر وجودش به معنای بهشت بیامیزد ).

صدای آسیاب خسته ات ...

نگاه آسمانی شکسته ات ...

 

...

ماه می بارد.

و خورشید نامِ نزدیک ِ مه است.

در امتداد سنگفرش سرد

سایه ای غریب

با صدای

من

درخت را دفن میکند.

...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 18:6 توسط نادر پنا ه زاده |

 

قلب کبودم .

 نگاه سربی ات .

مرگ از من عبور میکند .

...

به تلخی گلی در سردسیر

لبخند می زند مترسکی .

...

اگر دلقک بمیرد

قدیس

با فاحشگان آواز خواهد خواند .

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 11:23 توسط نادر پنا ه زاده |


تاریک است

              پنجره ایکه

                        شکسته باشد در زمستان.

علیرضا برگرد

بانوی خانه ی کوچکت

برای آخرین بار بود که توانست

اشکش را از دخترانت پنهان کند . . .

. . .

کجای این دنیا

نشسته ای تنها . . .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 21:27 توسط نادر پنا ه زاده |

 

سر تولید سریال بودم ...بعدش یکی دیگر برگشته به جای من !

...

حالا سخنی دارم با مرگ...

...

از خواب بیدار میشوی او با تو است ...آمده است مثل چهل و دو سال گذشته حالت را بپرسد...

  او :  دویاره گریه کرده ای؟

                                دوباره ...؟

من: چرا نمی بری مرا به سمت ابرهای سرد...

او :  هنوز مانده است تا ترا بیاورم به خواب...

  ترا بیاورم به سرزمین بی سراب ...

به چشمه ....تا سکوت ....به اشک آفتاب...

...

زندگی تمام شد ...

مرده ام هنوز...

جان خسته ی غریب را ...

به سنگهای سرد بی کسی

 سپرده ام هنوز ...

۰۰۰

هرگز از عدم

                   نیامدم

                               همین!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 13:16 توسط نادر پنا ه زاده |

...

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند:  تله موش مشکل توست؟ ربطی به ما ندارد!

ماری درتله افتاد

هنگامی که زنِ خانه خواست مار را آزاد کند مار، زنِ خانه راگزید سپس از مرغ برای

زن سوپ درست کردند و گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند، زن خوب نشد و مرد، گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.


در تمامِ این مدت، موش در سوراخ دیوار می نگریست و می گریست.

 


 

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 12:44 توسط نادر پنا ه زاده |

 

 

گفتگوی من و ماه

افسانه ایست

که در سکوت ابدیت نمی گنجد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:6 توسط نادر پنا ه زاده |

 

خسته ...

غرقه در خود ، لب جو نشسته
خاطراتم روان ، دسته دسته

بی گمانٍ ثواب و گناهی
از بهشت و جهنم ، گسسته

صورتت پیش رویم شب و روز
چشم هایم چه باز و چه بسته !

بی هدف می روم تا بیفتم
همچو پیکانٍِ ناخواه ، جسته !

تیغ بردار و بشتاب ای دوست !
خسته ام ! خسته ام ! خسته ! خسته !

 سید محمد بهشتی

...

پا نوشت:

امیدوارم شایسته ی این توجه باشم ( ممنونم محمد جا ن )

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:56 توسط نادر پنا ه زاده |

...

از این همه تولد ومرگ.

از بی مانندی.

از عظمت.

...

تا رهایی از هیچ در اعماق هرگز

                                            خسته ام.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 14:12 توسط نادر پنا ه زاده |

 

 

 

در جزیره ی تنهایی هایت تاج گذاری میکند روح خسته ی مردی که سایه اش!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 14:50 توسط نادر پنا ه زاده

 

...

۱

 آیا انسان افسانه ی پریشانی است که در پی خود میگردد؟

۲

پریشان است افسانه ی بودن

تا غروب بت هایی

که از آسمانی نزدیکترند.

۳

  از چه روی عشق

مست می تازد

    بر جسد تاریک سایه ام؟

۴

مرگ نزدیک است

           دلقک

     ردای قدیس را بپوش

          دست زن جزامی را بگیر

                                         و

                                         دور شو.

۵

سواران

خدای پیری را دیده اند

که در جامی مرصع

   تصویر شکوهت را می جسته است.

۶

این وحشتِ لبخند

 اذان توست که در آئینه های سرد

                            آتش گرفته است؟

۷

خدای را به خانه ببر

      او از نیستی

        قلب تو را پس آورده است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 19:30 توسط نادر پنا ه زاده |

 

  شیرین

       و

         گس :

                    همان تلالو خندان

                                         بر دانه های انار .

قشنگ تر از دویدن

                       در

                          شرجی جنگل مبهوت.

در گریز از حیرت ویرانی

                            که

                                مثل عنکبوت بر شانه راه میرود.

...

پیش از این

                آئینه

                     نامش را

                                     مرگ نهاده است !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 8:10 توسط نادر پنا ه زاده |

 

 در خاطرات شاعرانی

 با دیوانهای کو چک سوخته....


باران میبارد
گویی
که باران نمی بارد .

 

 

واینکه دوستی با این شعر یادم کرد ... شادم کرد... از ایشان سپاسگذارم !

بی تمیزی ، ز صافی و دُردم
هرچه می بود در سبو ، خوردم

شر آسا جهیدم از مجمر
ره به جایی نبرده ، افسردم

گاه ، مستی دلیل راهم بود
گاه دیوار ، راه می بردم

خلق را بی دلیل رنجاندم
خویش را بی حساب ، آزردم

عاقبت چون گل خزان زده ای
مانده بر شاخسار ، پژمردم

بی دماغی عجیب مستولی است
ور نه بی فوت وقت ، می مردم !

 سید محمد بهشتی

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:46 توسط نادر پنا ه زاده |

 

 

بغضهای آسمان شکستنی است ...

دلم گرفته ...

این پرنده رفتنی است...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 10:33 توسط نادر پنا ه زاده |

 

بوسه هایت تمشک بهاری

طعم لبهات  سرخ ِ اناری

کشته ی شرجی یک نگاهت

من فدایت شوم   ته تغاری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 12:37 توسط نادر پنا ه زاده |

... 

رنگ چشمه در نگاه  آبی ات

باد گیج ِ گیسوی شرابی ات

تیر می کشد دلم  به  دیدن ِ

ابروی ِ کشیده ی عقابی ات

آب می خورد خیال بوسه ها

از سپید گونه ی ِ سرابی ات

زخمه میزند  نگاهِ  سربی ام

بر تسلسل ِ شب ِ  ربابی ات

نا نوشته ات زحفظ خوانده ام

لحن سخت و منطق کتابی ات

تا بسوزد آن دلی  که سرد شد

قلب سرد  و منقل ِ  کبابی ات  

در بهشت خستگی نشسته ام

گرم و نرم دوزخ ِ حبابی ات

...

تا دروغ آخرت قشنگ بود

زیرِ رنگِ چهره ی نقابی ات ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 17:6 توسط نادر پنا ه زاده |

...

مفهوم دیوانه واری

      که بر بادبانهای پاره

               ترسیم کرده اند ...

                                        

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 11:51 توسط نادر پنا ه زاده |

...

همه پیامبرند

حتی شما دوست عزیز !

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 13:27 توسط نادر پنا ه زاده |

 


خواب می بینم
در انتهای یک خیابان
کنار رفت و آمد ِ سایه های سرد
مرده است
عروسکی که روزی
آغوش ِ گرم ِ دختر بچه ای نگهبانش بود .
...
خواب می بینم
مردی می آید 
                  می   آ   ید
 از آنسوی پرواز گنجشکها
زیر چتر قرمزش
و دعوت می کند
 مرگ را به چای و بیس کو و یت .
...
خوو و  واب ب ب ب می بینم
با نگاه شیشه های رنگی ِ
خوابگاه مرگ موش خورده ی  دانشگاه الزهرا

                                       آسمان ِ آویزانِ را از زمین ِ کج .
...
خواب میبینم
کرج  مرده است از قدیم...
و کاجهای ِ گیج  تخمهای ِ فاسد کلاغ را
استفراغ  می کنند . . .
...
خواب میبینم  ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:4 توسط نادر پنا ه زاده |


 

کی می آید مه،
بپیچد بر اندام درختان،
پدرانم صدایم می کنند،
از دور
در گردنه ی مه آلود ،
روحشان تنیده
                  بر حریر ابرهای تشنه،

...

ماه می آید مغرور ،
آواز می خواند درنا،
در خاطر نیلوفری از چشمه،
دست هایم گم می شوند،
در سایه ی پروانه ها.
ترانه های محلی،
پیچیده
          بر
              یال ماده اسبی رمیده.

...

تا بهشت کودکی،
قلبم می غلتد
          چون سنگی
                        در
                            رودخانه ی وحشی،

همسایه ام بود،
                   کنار بوته فندق
                                    مرگ.

          در شکوه جنگل آبی،
                                می خواند با باران:
                                                          تمشک بهانه ی عاشقانه ای
                                                            سنگ ائینه ای
                                                           آب آتش روانی
                                                          باد نغمه ی غمگینی
                            

...

            مرا
                 در چشمان مادرم
                                        دفن کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 18:19 توسط نادر پنا ه زاده |

 

چون صورت آئینه مصلای حضوریم

در محضر   عشقیم   تجلای  شعوریم

دانایی  محضییم  در  امکان  وصالش

در خاک عزیزیم که پرورده ی نوریم

آتش  بدرد  دامن  تاریکی  شب  را

چون حلقه ی ماهیم ، تمنای ظهوریم

در وسوسه ، بازیگر خوابیم  نه دیدار

نزدیک ترین سایه به همواره ی دوریم

باران  بهشتیم   اگر  تشنه ی  شوقیم

محبوس  زمینیم  اگر  مست غروریم

... 

با بال تناقض  بپر  از  محبس  دنیا

فرزند  بهاریم  که  از  اشک  نموریم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 18:31 توسط نادر پنا ه زاده |

 

...

حتی اگر شده به قیمت عشق ...

 

.........

 بندر اینجه برون ...در اوبایی کوچک با یوسف قوجوق..

زندگی ...مرگ ...یا هر مسئله ی دیگری ...اینجا به آسانی قابل تحلیله

 و عشق آمبیانس محیطه !

........

دوستت دارم محمد خلیلی.

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 13:54 توسط نادر پنا ه زاده |