دل در گرو عشق تو بردن  حاشا

 می خوردن و سجاده سپردن حاشا

اندر قمری که عقربش میزان است

 مجنون شدن و دوباره مردن حاشا

...

دیریست که از بهار ها جا ماندم

 از لطف سخن ز یارها جاماندم

اکنون که زمان عاشقی سرگشته

یکبار و دوبار و بارها جا ماندم !

...

آئینه شکست و صورتم دیگر شد  

چشمم ز سر افتاد و پرم پر پر شد

 دیوار نشسته روبرویم اینک  

من ماندم و این عمر که بی سر ، سر شد

...

اندر دل ما هزار خورشید شکست

 دستی که محبتی تراوید شکست  

بر صورت آئینه  چرا اخم آمد ؟

 دندان ِ دلی که خوب خندید شکست !

...

ای کاش صفا نبود در آوایت

 لحن دل ما  نبود در آوایت

 یا من کر وکور وگنگ والکن بودم

 یا رنگ  خدا نبود در آوایت ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 8:26 توسط نادر پنا ه زاده |

  انگشت های  باد  

گیسوی سبز  بید

لک لک کنار آب

آبی تر از سپید

    باران آشنا،  ایوان آینه    

گلهای مست باغ در رقص و هلهله

 خورشید در پگاه ،

بوسید ه روی ماه

حالا هلال عشق  بر طاق آسمان

 ای زندگی بیا  در خانه ام بمان.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 8:22 توسط نادر پنا ه زاده |


...
گنجشکان ِ مضطرب 
هر کدام گوشه ای از قلبت را بگیرند 
توتهای سفید دیگر هدر نمی رود .
...
اینهمه بوسه یکجا ؟
تا زیر چانه ات دریا را به خواب برده ای .
...
وقتی مرگ به پای تو نمی رسد 
لاجرم 
باید 
عشق 
جانت را بگیرد . 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 12:22 توسط نادر پنا ه زاده |

...

پیشگویی یک دیوانه ی مقدس !
...
دروغ بو خواهد گرفت
و
پول خواهد مُرد !

قرار است
نصف مردم کره ی زمین 
برای نصف دیگر
نامه عاشقانه بنویسند .

وقت خوبی است برای آنکه
یک کفشدوزک نارنجی
متولد شود!

...


نگاه کن !

...

فردا صبح خواهد آمد .
باشی
یا نباشی
فرقی نمی کند 
برای پرندگانی 
که هرگز ترا ندیده اند .


آن

...

آن خطاط دوگونه انار نوشتی !
یکی من بودی 
دیگری 
مادرم !

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 21:45 توسط نادر پنا ه زاده |


...

در فصلی از سکوت 
شعرم نمی دهد 
رویای آسمان !

از خواب مردگان وقتی رهیده ام 
باران نمی شود 
این صیح بی نشان ...

ای ی ی 
نامه های خیس...

ای ی ی
آئینه ی کدر ...

فریادِ بی صدا ...

طوفان ریشه کَن ...

ای زندگی یبا .

من خسته نیستم ...

...

آه...
ای " تاج کاغذی " !

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 10:6 توسط نادر پنا ه زاده |

...

کنار خیابان 

جایی که دستفروش ها 

سبزه و ماهی می فروشند 

شادمانی

با دندان مصنوعی 

و لباسی کهنه تر از هر سال

 زنبورک می نوازد .


تنها

درختی شهری

که از آسمان آبی دشت

به صدای بوق ماشینها تبعید شده است

می شنود .


اگر آن مرد که زنبورک می زند من باشم 

پس گنجشکی 

که سالهات در ناودان زندگی می کند 

خوشبخت تر از 

باران است !


و 

تو

آن درخت هستی 

که

 شبی پاهای آنهمه کلاغ را 

می گیری

تا به پرواز درآیی 

و وارونه در آسمان ریشه کنی !



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 2:27 توسط نادر پنا ه زاده |


.

فرشتگان مشغول کارند 
با احتیاط 
بمیرید !

.

این قدیمی ترین صبح جهان است .
از ریشِ سفیدِ ابرهایش پیداست .

آسمان نم کشیده ، 
و
خورشید 
حتی به درد
خشک کردن لباسهای زیرهم نمی خورد !

ای باد ِ پر و بال شکسته 
تو کاری بکن !
کلاهها خیس ،
;کفشها سوراخند !

.
.
.

اخم مبهوت در آئینه 
کلاغ غمگینی است 
که هرگز به خانه نمی رسد .


چند سال است 
سنگها سکوت کرده اند ،
و
گیاهان دارویی
کر و لال به دنیا می آیند ؟

...

ای آنکه بر دیوار غارها نقاشی شده ای
بیا 
ادامه ی آوازت را بخوان !
برای اولین پایان .

...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 8:14 توسط نادر پنا ه زاده |


پسرم 

لطفا برای من یک جزیره نقاشی کن

با یک درخت پیر که برادرم باشد

و یک اسب قهوه ای که خال سفیدی روی پیشانی دارد ، دوستم .

اما نه ،

نه

اسب نکش ، 

شاید جزیره برای دویدن او مناسب نباشد 

دوست ندارم اسبم غمگین باشد !

لطفا بجای اسب 

برای من یک فکر جدید بکش 

تا بتوانم با آن 

شعر نگویم !

ذهنی که به جای مرتب کردن کلمات 

فقط لبخند بزند

حتی در تنهایی !

پسرم 

نشانی جزیره ی ام را 

برای همه ی ابرهای جهان بفرست 

تا وقتی دلم گرفت 

باران دم دستم باشد !
...

یک وقت اگر نقاشی ات خوب نشد 

آنرا مچاله نکن .

من جزیره ام را لازم دارم ! 


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 9:28 توسط نادر پنا ه زاده |


...

همین دیروز 
به غازهای وحشی  شلیک نکن .
شعرهای سپید مرا 
 به 
آتش و خون نکش !
چه لذتی است در چکاندن 
ماشه های حماقت ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 23:17 توسط نادر پنا ه زاده |


...

گوسفندان که روی خط غروب راه می روند 

شعری جمعی می خوانند :

دویاره آفتاب طلوع  خواهد کرد 

و چاقترین ِ ما امشب به بهشت خواهد رفت !

...

بزها رو تپه های سترون 

شعری دسته جمعی می خوانند :

دیگر روزنامه ها طعم قدیمی خود را ندارند .

کاش امروز باد برایمان کاغذ مچاله های سطل آشغال های اتاق روزنامه نگاران معترض را بیاورد !

بزغاله ها همچنان  کیهان بچه ها می خورند ! 

...

گاوها در این هوای سرد بیرون نمی آیند 

آنها در طویه تمرین آواز می کنند 

فردا که بهار بیاید 

کنسرت "علف سبز را بفهم " دارند !

...

خرها دیگر خر نیستند ، آنها نه بار می برند و نه  دیگر حرف می زنند !

...

اسبها 

در گریزند 

آنسو تر از گرد و غبار ِ  سم هایشان 

اسبها همین روزهاست که بال در بیاورند ...

اسبها چند وقتی است فهمیده اند 

که این جهان 

توان درک ِ  یالهای سیمین  در باد را ندارد !!!



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 12:46 توسط نادر پنا ه زاده |

دروغها دو دسته اند ! 

دروغهای زشت .

 دروغهای زیبا !

 شاید عشق

 دروغهای زشت را به دروغهای زیبا بدل می کند.

.

.

... و گاهی

 دوستت دارم قشنگ ترین دروغ جهان است .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 10:32 توسط نادر پنا ه زاده |


...

ساعت دیواری  دروغ می گفت .

تقویم  دروغ می گفت .

عکسهای  دروغ می گفتند ...

.

خیالی بود .

بوی دستهای بی بی 

رنگ حنایی موهای مش نه نه 

اسماعیل 

خانم درخت گلابی !

نه نه جیران 

صداقتِ رقص ماهی ها

با صدای فلوت .

 


تنها سفینه ای

از چوب سرخ روسی 

واقعیت داشت 

که من خلبانش بودم .


تابوتی غمگین درکوچه ای بن بست 

با  سرنشین هایی غافلتر از من ! 


تمام سفرهایمان 

راست بود

قبل و بعد از تشییع جنازه ها . 

...


تقدیم به زادگاهم ( بن بست مسجد محله ی حاج حسینعلی ِ اردبیل )

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 20:59 توسط نادر پنا ه زاده |

زمستانی در جنگ 
...
می روم از خواب بیدار شوم 
دیشب.

زورو اسبش را در رویاهای من گم کرده است .

در 9 سالگی
رئیس سرخپوستهایی بودم 
که از سرزمینشان به بهشت رانده شدند. 

زبان ژاپنی را از چرخ خیاطی پدرم آموختم.

سیزده ساله بودم که سوار بر قطاری سیاه و سفید 
به فراموشی اعزام شدم .

کودکی چوبی بودم 
با چشمانی از پونس
و قلبی بیرونِ لباسش !


سند بادی غمگین
در دام شیطان سفیدی 
به نام برف .

جنوبِ گرم
زمستان را نمی شناخت .

با سرما در جنگ بودم من .
پارتیزانی تنها
همرزمِ
پارویی شکسته
فرغونی پنچر 
و سه پیت نفتِ سوراخ . 

جانبازم ؟! 
نه 
شهیدم من 
که هرچه زخمِ تاول ِ دستم را بیشتر می بندم 
سرختر از قبل 
کلمه می شود 
و شعرهایم را به دلهره می اندازد .

جنگ در من تمام نمی شود 
از یادم نمی روم 
چرا ؟
...
www.laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:4 توسط نادر پنا ه زاده |

جونُم

...

چشمت سیاه جونُم

رویت چو ماه  جونُم

دستت به دست دلدار

بوسهَ ت  براه  جونُم

 

گشتُم تباه جونُوم

می خوام پناه جونُوم

مو رِ نرون زِ کوچه ت

دارُم گناه جونُم

 

آهُم به آه جونُم

بختُم سیاه جونُم

کوره تِمومِ دنیا

با اون نگاه جونُم

 

شب بی پگاه جونُم

خوابیده راه جونُم

گم گشته سمت منزل

سرباز و شاه جونُوم

 

می میریه  ماه جونُم

 خونش تباه جونُوم

خوابیده بخت خورشید 

روزُم سیاه  جونُم                                                                                                                                                   

چشمت سیاه

                 جونُوم

رویت چو ماه ه ه

                  جونُم

دستت به دست دلدار

بوسه ات براه ه ه

                      جوونُم  . 


   

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 20:58 توسط نادر پنا ه زاده |


...
شعر می گوید : 
نفرین بر سکوت 
بی هیچ زحمتی 
اینهمه طرفدار دارد ! 

شجاعت می گوید :
نفرین بر ترس 
تا اتفاقی می افتد 
اول او می آید !

عشق میگوید :
نفرین بر "من "
تا زاده می شود 
تو می روی !

زمین اما سخنی نمی گوید 
سر به زیر و خسته 
رد پاها را می شمارد 
پادشاهان و گدایان برابرند !



+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 0:5 توسط نادر پنا ه زاده |


. . .

آویزانم 
مثل سیبی که جاذبه ی زمین یادش رفته باشد !
معلق در نگاهت . 
.
.
.

کجاست ؟ 

تا معلوم کند کی از چشمت خواهم افتاد . 



+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 17:50 توسط نادر پنا ه زاده |

یلدایی 
...
نازنین 
بیا آلبوم عکسهایمان را ورق بزنیم .

لبخندها ی دسته جمعی مال تو 
اخمهای تکی مال من .

کودکی ها مال تو 
خستگی ها مال من .

عروسی ها مال تو 
شبهای مه آلودِ دورِ آتش مال من .

صدای رنگی سازدهنی احمدرضا 
مال تو .
صدای سیاه و سفید فرهاد 
مال من .

چترها و باران ها مال تو 
برفها و ماندن ها مال من .

مادرهای موسفید مال تو 
پدرهای متوفی مال من .

بیا صورتهایمان را ورق بزنیم 
من مال تو 
تو تقدیم به همه ی بهارهای قدیمی ... 
...

تولدت مبارک پری مهربانم .

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 21:32 توسط نادر پنا ه زاده |

تقدیم به تنهایی پرهیاهوی "فرهاد جعفری "

...

باز امشب

روی شانه ی باران 

نشسته ای ؟

.

می خواهی تا اعماق قلبم بروی 

برای 

بوئیدن عطر گلاویز شده با چهارشنبه ساعت پنج عصرهای من ؟!

.

.

.

نه 

من به آن پارک نمی آیم  

که ببینم  

صندلی ها ی سیمانی کور شده اند !

و چتر ولگردی پشت به من سیگار میکشد .

.

.

برگرد به رویاهایم 

برگرد به وهم زنده ای که قرص می خورد تا تو نباشی !

برگرد به احتیاج ِ مبرم ِگلابی به خنده هایت .

.

.

سالهاست می خواهم 

روی دیوار 

آئینه ای میخ کنم 

دیوار عقب می کشد 

میخ گم می شود

آئینه خوابش می برد 

من 

فراموش می شوم !


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 19:13 توسط نادر پنا ه زاده |

1

هستم !
...
صبحانه ات را بخور 
بعد
دسر پرتقالی ات را
مرا از چوب لباسی بردار 
مرا ببر در بازار بفروش 
یا با یک طوطی ِدست دوم عوض کن 
حتی میتوانی 
به جای من یک زود پز بخری 
برای پختن رویاهایت .

اگر نباشم 
از شر لک لک هایی که هرصبح از یخچال 
به مقصد شانه هایم پرواز می کنند راحت خواهی شد . 

اگر من نباشم 
دیگر صدای گریه ی هیچ جورابی شنیده نخواهد شد .

اگر نیاشم 
در این جهان ِ کوچکِ تنها 
فقط رد پایی کم خواهد شد .
پس
گنجشکها می توانند برای آب خوردن 
به رد پای دیگری مراجعه کنند .
.
فقط
یادم باشد 
زود به فروش برسم .
.
.
.
صبحانه ات را بخور 
دسر شیر عسلت را 
نقش فرشها را خاموش کن 
نگران نباش 
من بچه را از روی گاز بر می دارم !
امروز 
نوبت ِ صندلی ششم میز ناهار خوریست 
که با من برقصد 
مرا ببوسد 
دست به صورتم بکشد 
و 
بگوید 
ریشت سفید شده است 
شاعر .

یادم باشد 
از او بیاموزم 
که چگونه می شود 
انسانها را 
بی بهانه در آغوش گرفت .
.
.
.
یادم باشد 
وقتی نیستم 
یاد بگیرم که نباشم 
حتی روی چوب لباسی 
به عنوان ِ شاعری که می شود او را پوشید 
و به میهمانی شب رفت .
...
.
.
.
2
زمستان
...
یکبار در کودکی دلت را شکستم .
بهتر است مرا به خاطر نیاوری .
من همان زمستانی هستم 
که پوتین تازه ی تو را 
خیس کردم 
و بخاری نفتی
در حالیکه از دست من عصبانی بود 
آن را سوزاند .

و تو 
با من قهر کردی 
چون محتاج بخاری بودی !
.
.
.
و من برایت درنا فرستادم 
نگاه نکردی 
برف 
اشکت را می شکست 
سرت پائین بود 
با 
دمپایی های خجالتی ات 
درراه مدرسه 
حرف می زدی !
...
.
.
.
3
آه 
.
.
.

آه را 
من سرودم 
تا
کوتاهترین شعر عاشقانه ی جهان باشد .
...
.
.
.

شب است .
...
موهایت در یک دستش 
رود گل آلود 
در دست دیگرش 
مرگ.
.
.
.
مگر بوسه هایِ پر از کبوتر 
گرمت نکرده بود 
که در این زمستان ِ لال 
سنگها را به اشک مبتلا کردی ؟
رودخانه با تو حرفی نداشت 
گناهی نداشت پل 
عبورت میداد تا شبیه شالیزار شوی
...
غواصان پیدایت نخواهند کرد .
حالا
چگونه ترا بخورند 
ماهیانی که تا دیروز برایشان غذا می بردی ؟
...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 17:20 توسط نادر پنا ه زاده |


...
دنیا در تو بزرگ است 
با چشمه ای کوچک 
و
درخت آلوچه ای شاد .
...
چرا حیرانم 
من باید مال تو باشم 
تا 
بارانِ ریزت را 
هوای مه آلودِ مستت را 
بسرایم 
چرا من باید 
ارتباط مرتعش بین تو و ابدیت باشم ؟ 
با رویایی نمناک 
با 
مادری که دستهایش گلیم است و 
چشمانش فروردین ِ همه ی تقویمهای جهان .
...
دلتنگم حیرانم 
برایم تکه ای ابر بفرست اشکهایم را پاک کنم .
...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 19:14 توسط نادر پنا ه زاده |


می خواهم بخندم

آئینه دوست ندارد !

کتم دو روز است عینکم را پس نمی دهد!

یکنفر باید بداند

چرا

هر صبح اینهمه گنجشکِ شکسته زیر پای من است ؟

...

من به اعتراف کلاغها ایمان دارم

کسی دیگر زندگی را 

از نگاه درختان

تا

نامه های کودکان روستایی به قناری ها

دزدیده است .



+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 13:40 توسط نادر پنا ه زاده |


...

زیر ناخن هایم قار قار می کنند کلاغها ،

تا در انتهای چشمانم 

لانه دارند پرنده های سخنگو !

.

.

.

نامه هایم به مقصد نرسیده اند 

نامه ای هم برایم نیامده است 

شاید 

        پستچی عاشق شده باشد ! 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 9:43 توسط نادر پنا ه زاده |

...

شنبه

...

عزیزم صبح زود بیدارم کن 

کار دارم 

می خواهم ساعت هفت و سی دقیقه بمیرم.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 14:17 توسط نادر پنا ه زاده |

...

فرض کنیم  الان 

از داخل فنجان قهوه ام یک گله اسب بیرون بتازند .

فرض کنیم که یخچالمان سیگار را ترک کرده باشد .

فرض کنیم که تو به موهایت برگشته باشی .

یا من در آسمان بوته ی تمشکی وارونه کاشته باشم .

 فرقی نمی کند 

کار از کار گذشته است 

 دیگر گلدانها گربه ها را وادار به خودکشی کرده اند.

 ومن دلفینِ جاسوئیچیم را دور انگشتم چرخانده ام ،

سونامی در راه است  .

امکان ندارد از داخل  کره ی شیشه ای بیرون بیایی 

و به آرزوهایت برسی ! 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 2:47 توسط نادر پنا ه زاده |

سلام سلمان

امروز نهم آبانماه است ، نهم آبانماهی که می شود  اول دیماه هم صدایش کرد . من با دستهایی  پر از شعرهایم و  چشمانی پراز  دستهایم برای اولین بار به دیدار یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای زنده ی زیبا می روم . با این یقین که ، سلمان هراتی در هیچ نهم آبانماهی نمرده است ، بیشتر آدمهایی که از او حرف می زنند در این اول دیماه زودرس مرده اند .

مستند ساز شاعر بودن هم  مقوله ایست ، و مقوله تر اینکه حتی شاعران بنام  هم آقای فیلمبرداریا اون خبرنگاره ! صدایت     می کنند ، البته اشکالی ندارد ، مگر ما در میهن مان چند نفر مستندساز داریم که یکی از آنها من باشم و ادعا کنم که چون شاعرم و شغلم کارگردانی است ، مستند ساز پرتره ی شعرا هستم ! که بگویند فلانی را می شناسی ؟ مستند پرتره شاعران فارسی زبان را که با جیب خودش دارد کار می کند !!! و من آن فلانی باشم و دیگران بشناسندم .

داشتم می گفتم :

سلام سلمان . دروغ چرا خوب نیستم . به یاد روزهای اول رفاقتمان می افتم که همه ی شعرهایت را حفظ بودم و با رویای های مشترکمان می گریستم ، یا لبخند تلخت را تماشا می کردم ، البته که ترا دیده ام ، البته که با تو بوده ام . تو هم مرا دیده ای ، من یکی از همان کودکانی بودم که با دیدنش شعر مثل باران اندوه روی گونه ات جاری می شد ، و کلماتت روی  سفیدی آینده اش پلکانی  می کشید از زمین تا  شانه های آسمانی سبز . من یکی از همان کودکانی بودم که مقابل چشمانت شبها با ماه گل گاوزبان می چید ...

سلمان عزیزم ؛ چقدر پیر شده ای ، پیرتر از پدر و مادرت ، پیرتر از مسلم و محمد و خواهرانت ، پیرتر از همه ، حتی من !  راستی نمی دانی چرا رسول ما را ندید و رابعه از مقابل دستهای پر از شعر من گریخت ؟   شب رسیدن به مقابل خانه ات ، چند نفر داشتند با رنگ آبی روی دیوارهای عبوس لبخند می کشییدند ، تا تو غصه نخوری و برایشان مثل همیشه سلمان باشی .

بعد از تو مادرت همچنان کودکان خاکستری به دنیا آورد ، بعد تو همچنان غلامعلی از درخت به زیر افتاد و مرد ، بعد از تو هیچکس حرفهایت را گوش نکرد و تو مثل من و خودت تنها تر شدی . یک زنده ی تنها ، سلمان .

الان اینجا خیلی شلوغ است ، دارند صندلی پلاستیکی می چینند تا  عده ای بیایند و عده ای دیگر را ببینند ، من می روم تو مراقب مادرت باش چون بعد از آخرین نیامدنت قامتش دوتا شد ،او الان به حالت رکوع راه می رود ، اگر خواهرهایت نباشند چه کسی اشکهای مادرت  را پاک می کند  .

سلام سلمان ، بچه هایی که تو برایشان گنجشکک اشی مشی خواندی ، گوشهایشان را گم کرده اند ، از غصه تا صبح نخواهم خوابید تا دوباره صدای تو را از ساحل سوزان شب و ستاره های غرق شده در دریا بشنوم  .

...

  9آبانماه 1392 - نادر پناه زاده

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 20:7 توسط نادر پنا ه زاده |

...


شب شکست

و

قطره قطره سوخت روی گونه ی زمین !

...

 از کنار من گذشت 

ماه با  بارانیِ خاکستری 

و سیگاری خاموش.

...

خوابند  چشمه های سرد

خوابند درختان ِ جنگل آبی.

می خوانند

   سایه های لاغر ولگرد.

...

مادرم

آفتاب را درتنور پنهان کرده است

با چند ستاره ی معصوم .

...

صبح زود قرار است

همه با بادبادکی کاغذی

به آسمان برویم .




+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 22:46 توسط نادر پنا ه زاده |


 کسی حاضر نیست زخم شعر را ببوسد....

همه دوست دارند کولی ها هرشب سوزناکتر بخوانند ...

 درد لذت دارد ...

...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 0:3 توسط نادر پنا ه زاده |


کنار تنور کوچک

روی گلیم قرمز نمناک نشسته

بیوه زنی

که نان نمی پزد !


آن سوی پرچین 

مردِ تنها

نشسته خسته تر از همیشه

که ترب نمی چیند !

...

گاوها و سگها از سیاهی جنگل ظاهر می شوند

زیر نور تنها چراغ برق روستا .

 پدر ها و مادر ها برای دوشیدن شیر به طویله می روند

کبوترها  ، بالای پشت بام  بقبقو می کنند

صدای  پچ پچه ها و بوسه هایی که شنیده نمی شود !



+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 22:42 توسط نادر پنا ه زاده |


روز دلگیر قشنگیست ! مخصوصا اینکه از ماسوله آمده باشی و قرار نباشد مثل بچه های رنگ و رو پریده به مدرسه بروی .

روز دلگیرِدیگرِ قشنگیست ! فقط به این دلیل که گنجشکها فعلا دانه دارند و تیر وکمانها کم شده

اند ولامپ کثیف قهوه خانه ی بالای کوه مه زده هنوز هر شب روشن می شود ، تا خود صبح .


نباید بگذارم این روز  دیگرِ دلگیرِ قشنگم آسیب ببیند ، شاید بهتر باشد اصلا از خانه خارج نشوم

و تلوزیون را همینطور خاموش نگه دارم ، شاید حتی لازم باشد چند روز روزنامه هم نخرم .


اصلا چرا باید به دنبال آن گربه ی بی حیایی بگردم  که مرغ عشقم را تا مرز سکته برد و روی

آوازش خط قرمزی کشید و دل ماهی های حوض را آب کرد ، البته که گربه تغاس بی حیایی

اش را قبلا داده است ! تیپا خور کوچه و خیابان و چشم به دست مرد و نامرد .


اصلا این فکر غلط انتقام  از کجا آمد . چه اشکالی دارد اگر اتفاقاَ تمام عمر  زیر پا مانده باشم !

اینهم یک جور ایثار است ، نوعی از خود گذشتگی اجباری برای اینکه فقط به خودت اثبات شود

که ؛ چه هنرمند بزرگی هستی ! گویا آفریده شده ای که فقط تحمل کنی ، آفریده شده ای که

بنویسی و نوشته هایت را با  انگشتهای زخمی وجوهریت پاره کنی ، ...


  واقعا چه اشکالی دارد که در یک زندان انفرادی شلوغ  باشی ! که هم به خیابان راه دارد و هم

به دفتر نسیه های سوپر مارکت مجید و هم به بانکهایی که باید دارایی ات  را بینشان تقسیم کنی ...

روز دلگیر قشنگی است و من بدون دخالت خودم انبوه نوشته هایم را بر می دارم و به خانه ی

اجدادیم در گردنه ی حیران بر می گردم ...


آنجا پر از کندوهای عسل و ناستالوژیست و چشمه

هایش کابوس کویر را هنوز ندیده اند .

شاید امسال پاییزش بلند تر از سالهای پیش باشد

به قیمت زمستانی خاکستری تر از همیشه ..

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 8:35 توسط نادر پنا ه زاده |




به شهری نگاه میکنم که در انتهای شب انگشت در گلو کرده تا مردمش را بالا بیاورد ...



+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 1:58 توسط نادر پنا ه زاده |

مطالب قدیمی‌تر