X
تبلیغات
لک لک ها

...

در فصلی از سکوت 
شعرم نمی دهد 
رویای آسمان !

از خواب مردگان وقتی رهیده ام 
باران نمی شود 
این صیح بی نشان ...

ای ی ی 
نامه های خیس...

ای ی ی
آئینه ی کدر ...

فریادِ بی صدا ...

طوفان ریشه کَن ...

ای زندگی یبا .

من خسته نیستم ...

...

آه...
ای " تاج کاغذی " !

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 10:6 توسط نادر پنا ه زاده |

...

کنار خیابان 

جایی که دستفروش ها 

سبزه و ماهی می فروشند 

شادمانی

با دندان مصنوعی 

و لباسی کهنه تر از هر سال

 زنبورک می نوازد .


تنها

درختی شهری

که از آسمان آبی دشت

به صدای بوق ماشینها تبعید شده است

می شنود .


اگر آن مرد که زنبورک می زند من باشم 

پس گنجشکی 

که سالهات در ناودان زندگی می کند 

خوشبخت تر از 

باران است !


و 

تو

آن درخت هستی 

که

 شبی پاهای آنهمه کلاغ را 

می گیری

تا به پرواز درآیی 

و وارونه در آسمان ریشه کنی !



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 2:27 توسط نادر پنا ه زاده |


.

فرشتگان مشغول کارند 
با احتیاط 
بمیرید !

.

این قدیمی ترین صبح جهان است .
از ریشِ سفیدِ ابرهایش پیداست .

آسمان نم کشیده ، 
و
خورشید 
حتی به درد
خشک کردن لباسهای زیرهم نمی خورد !

ای باد ِ پر و بال شکسته 
تو کاری بکن !
کلاهها خیس ،
;کفشها سوراخند !

.
.
.

اخم مبهوت در آئینه 
کلاغ غمگینی است 
که هرگز به خانه نمی رسد .


چند سال است 
سنگها سکوت کرده اند ،
و
گیاهان دارویی
کر و لال به دنیا می آیند ؟

...

ای آنکه بر دیوار غارها نقاشی شده ای
بیا 
ادامه ی آوازت را بخوان !
برای اولین پایان .

...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 8:14 توسط نادر پنا ه زاده |


پسرم 

لطفا برای من یک جزیره نقاشی کن

با یک درخت پیر که برادرم باشد

و یک اسب قهوه ای که خال سفیدی روی پیشانی دارد ، دوستم .

اما نه ،

نه

اسب نکش ، 

شاید جزیره برای دویدن او مناسب نباشد 

دوست ندارم اسبم غمگین باشد !

لطفا بجای اسب 

برای من یک فکر جدید بکش 

تا بتوانم با آن 

شعر نگویم !

ذهنی که به جای مرتب کردن کلمات 

فقط لبخند بزند

حتی در تنهایی !

پسرم 

نشانی جزیره ی ام را 

برای همه ی ابرهای جهان بفرست 

تا وقتی دلم گرفت 

باران دم دستم باشد !
...

یک وقت اگر نقاشی ات خوب نشد 

آنرا مچاله نکن .

من جزیره ام را لازم دارم ! 


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 9:28 توسط نادر پنا ه زاده |


...

همین دیروز 
به غازهای وحشی  شلیک نکن .
شعرهای سپید مرا 
 به 
آتش و خون نکش !
چه لذتی است در چکاندن 
ماشه های حماقت ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 23:17 توسط نادر پنا ه زاده |


...

گوسفندان که روی خط غروب راه می روند 

شعری جمعی می خوانند :

دویاره آفتاب طلوع  خواهد کرد 

و چاقترین ِ ما امشب به بهشت خواهد رفت !

...

بزها رو تپه های سترون 

شعری دسته جمعی می خوانند :

دیگر روزنامه ها طعم قدیمی خود را ندارند .

کاش امروز باد برایمان کاغذ مچاله های سطل آشغال های اتاق روزنامه نگاران معترض را بیاورد !

بزغاله ها همچنان  کیهان بچه ها می خورند ! 

...

گاوها در این هوای سرد بیرون نمی آیند 

آنها در طویه تمرین آواز می کنند 

فردا که بهار بیاید 

کنسرت "علف سبز را بفهم " دارند !

...

خرها دیگر خر نیستند ، آنها نه بار می برند و نه  دیگر حرف می زنند !

...

اسبها 

در گریزند 

آنسو تر از گرد و غبار ِ  سم هایشان 

اسبها همین روزهاست که بال در بیاورند ...

اسبها چند وقتی است فهمیده اند 

که این جهان 

توان درک ِ  یالهای سیمین  در باد را ندارد !!!



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 12:46 توسط نادر پنا ه زاده |

دروغها دو دسته اند ! 

دروغهای زشت .

 دروغهای زیبا !

 شاید عشق

 دروغهای زشت را به دروغهای زیبا بدل می کند.

.

.

... و گاهی

 دوستت دارم قشنگ ترین دروغ جهان است .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 10:32 توسط نادر پنا ه زاده |


...

ساعت دیواری  دروغ می گفت .

تقویم  دروغ می گفت .

عکسهای  دروغ می گفتند ...

.

خیالی بود .

بوی دستهای بی بی 

رنگ حنایی موهای مش نه نه 

اسماعیل 

خانم درخت گلابی !

نه نه جیران 

صداقتِ رقص ماهی ها

با صدای فلوت .

 


تنها سفینه ای

از چوب سرخ روسی 

واقعیت داشت 

که من خلبانش بودم .


تابوتی غمگین درکوچه ای بن بست 

با  سرنشین هایی غافلتر از من ! 


تمام سفرهایمان 

راست بود

قبل و بعد از تشییع جنازه ها . 

...


تقدیم به زادگاهم ( بن بست مسجد محله ی حاج حسینعلی ِ اردبیل )

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 20:59 توسط نادر پنا ه زاده |

زمستانی در جنگ 
...
می روم از خواب بیدار شوم 
دیشب.

زورو اسبش را در رویاهای من گم کرده است .

در 9 سالگی
رئیس سرخپوستهایی بودم 
که از سرزمینشان به بهشت رانده شدند. 

زبان ژاپنی را از چرخ خیاطی پدرم آموختم.

سیزده ساله بودم که سوار بر قطاری سیاه و سفید 
به فراموشی اعزام شدم .

کودکی چوبی بودم 
با چشمانی از پونس
و قلبی بیرونِ لباسش !


سند بادی غمگین
در دام شیطان سفیدی 
به نام برف .

جنوبِ گرم
زمستان را نمی شناخت .

با سرما در جنگ بودم من .
پارتیزانی تنها
همرزمِ
پارویی شکسته
فرغونی پنچر 
و سه پیت نفتِ سوراخ . 

جانبازم ؟! 
نه 
شهیدم من 
که هرچه زخمِ تاول ِ دستم را بیشتر می بندم 
سرختر از قبل 
کلمه می شود 
و شعرهایم را به دلهره می اندازد .

جنگ در من تمام نمی شود 
از یادم نمی روم 
چرا ؟
...
www.laklakha.blogfa.com
نادر پناه زاده

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:4 توسط نادر پنا ه زاده |

جونُم

...

چشمت سیاه جونُم

رویت چو ماه  جونُم

دستت به دست دلدار

بوسهَ ت  براه  جونُم

 

گشتُم تباه جونُوم

می خوام پناه جونُوم

مو رِ نرون زِ کوچه ت

دارُم گناه جونُم

 

آهُم به آه جونُم

بختُم سیاه جونُم

کوره تِمومِ دنیا

با اون نگاه جونُم

 

شب بی پگاه جونُم

خوابیده راه جونُم

گم گشته سمت منزل

سرباز و شاه جونُوم

 

می میریه  ماه جونُم

 خونش تباه جونُوم

خوابیده بخت خورشید 

روزُم سیاه  جونُم                                                                                                                                                   

چشمت سیاه

                 جونُوم

رویت چو ماه ه ه

                  جونُم

دستت به دست دلدار

بوسه ات براه ه ه

                      جوونُم  . 


   

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 20:58 توسط نادر پنا ه زاده |


...
شعر می گوید : 
نفرین بر سکوت 
بی هیچ زحمتی 
اینهمه طرفدار دارد ! 

شجاعت می گوید :
نفرین بر ترس 
تا اتفاقی می افتد 
اول او می آید !

عشق میگوید :
نفرین بر "من "
تا زاده می شود 
تو می روی !

زمین اما سخنی نمی گوید 
سر به زیر و خسته 
رد پاها را می شمارد 
پادشاهان و گدایان برابرند !



+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 0:5 توسط نادر پنا ه زاده |


. . .

آویزانم 
مثل سیبی که جاذبه ی زمین یادش رفته باشد !
معلق در نگاهت . 
.
.
.

کجاست ؟ 

تا معلوم کند کی از چشمت خواهم افتاد . 



+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 17:50 توسط نادر پنا ه زاده |

یلدایی 
...
نازنین 
بیا آلبوم عکسهایمان را ورق بزنیم .

لبخندها ی دسته جمعی مال تو 
اخمهای تکی مال من .

کودکی ها مال تو 
خستگی ها مال من .

عروسی ها مال تو 
شبهای مه آلودِ دورِ آتش مال من .

صدای رنگی سازدهنی احمدرضا 
مال تو .
صدای سیاه و سفید فرهاد 
مال من .

چترها و باران ها مال تو 
برفها و ماندن ها مال من .

مادرهای موسفید مال تو 
پدرهای متوفی مال من .

بیا صورتهایمان را ورق بزنیم 
من مال تو 
تو تقدیم به همه ی بهارهای قدیمی ... 
...

تولدت مبارک پری مهربانم .

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 21:32 توسط نادر پنا ه زاده |

تقدیم به تنهایی پرهیاهوی "فرهاد جعفری "

...

باز امشب

روی شانه ی باران 

نشسته ای ؟

.

می خواهی تا اعماق قلبم بروی 

برای 

بوئیدن عطر گلاویز شده با چهارشنبه ساعت پنج عصرهای من ؟!

.

.

.

نه 

من به آن پارک نمی آیم  

که ببینم  

صندلی ها ی سیمانی کور شده اند !

و چتر ولگردی پشت به من سیگار میکشد .

.

.

برگرد به رویاهایم 

برگرد به وهم زنده ای که قرص می خورد تا تو نباشی !

برگرد به احتیاج ِ مبرم ِگلابی به خنده هایت .

.

.

سالهاست می خواهم 

روی دیوار 

آئینه ای میخ کنم 

دیوار عقب می کشد 

میخ گم می شود

آئینه خوابش می برد 

من 

فراموش می شوم !


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 19:13 توسط نادر پنا ه زاده |

1

هستم !
...
صبحانه ات را بخور 
بعد
دسر پرتقالی ات را
مرا از چوب لباسی بردار 
مرا ببر در بازار بفروش 
یا با یک طوطی ِدست دوم عوض کن 
حتی میتوانی 
به جای من یک زود پز بخری 
برای پختن رویاهایت .

اگر نباشم 
از شر لک لک هایی که هرصبح از یخچال 
به مقصد شانه هایم پرواز می کنند راحت خواهی شد . 

اگر من نباشم 
دیگر صدای گریه ی هیچ جورابی شنیده نخواهد شد .

اگر نیاشم 
در این جهان ِ کوچکِ تنها 
فقط رد پایی کم خواهد شد .
پس
گنجشکها می توانند برای آب خوردن 
به رد پای دیگری مراجعه کنند .
.
فقط
یادم باشد 
زود به فروش برسم .
.
.
.
صبحانه ات را بخور 
دسر شیر عسلت را 
نقش فرشها را خاموش کن 
نگران نباش 
من بچه را از روی گاز بر می دارم !
امروز 
نوبت ِ صندلی ششم میز ناهار خوریست 
که با من برقصد 
مرا ببوسد 
دست به صورتم بکشد 
و 
بگوید 
ریشت سفید شده است 
شاعر .

یادم باشد 
از او بیاموزم 
که چگونه می شود 
انسانها را 
بی بهانه در آغوش گرفت .
.
.
.
یادم باشد 
وقتی نیستم 
یاد بگیرم که نباشم 
حتی روی چوب لباسی 
به عنوان ِ شاعری که می شود او را پوشید 
و به میهمانی شب رفت .
...
.
.
.
2
زمستان
...
یکبار در کودکی دلت را شکستم .
بهتر است مرا به خاطر نیاوری .
من همان زمستانی هستم 
که پوتین تازه ی تو را 
خیس کردم 
و بخاری نفتی
در حالیکه از دست من عصبانی بود 
آن را سوزاند .

و تو 
با من قهر کردی 
چون محتاج بخاری بودی !
.
.
.
و من برایت درنا فرستادم 
نگاه نکردی 
برف 
اشکت را می شکست 
سرت پائین بود 
با 
دمپایی های خجالتی ات 
درراه مدرسه 
حرف می زدی !
...
.
.
.
3
آه 
.
.
.

آه را 
من سرودم 
تا
کوتاهترین شعر عاشقانه ی جهان باشد .
...
.
.
.

شب است .
...
موهایت در یک دستش 
رود گل آلود 
در دست دیگرش 
مرگ.
.
.
.
مگر بوسه هایِ پر از کبوتر 
گرمت نکرده بود 
که در این زمستان ِ لال 
سنگها را به اشک مبتلا کردی ؟
رودخانه با تو حرفی نداشت 
گناهی نداشت پل 
عبورت میداد تا شبیه شالیزار شوی
...
غواصان پیدایت نخواهند کرد .
حالا
چگونه ترا بخورند 
ماهیانی که تا دیروز برایشان غذا می بردی ؟
...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 17:20 توسط نادر پنا ه زاده |


...
دنیا در تو بزرگ است 
با چشمه ای کوچک 
و
درخت آلوچه ای شاد .
...
چرا حیرانم 
من باید مال تو باشم 
تا 
بارانِ ریزت را 
هوای مه آلودِ مستت را 
بسرایم 
چرا من باید 
ارتباط مرتعش بین تو و ابدیت باشم ؟ 
با رویایی نمناک 
با 
مادری که دستهایش گلیم است و 
چشمانش فروردین ِ همه ی تقویمهای جهان .
...
دلتنگم حیرانم 
برایم تکه ای ابر بفرست اشکهایم را پاک کنم .
...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 19:14 توسط نادر پنا ه زاده |


می خواهم بخندم

آئینه دوست ندارد !

کتم دو روز است عینکم را پس نمی دهد!

یکنفر باید بداند

چرا

هر صبح اینهمه گنجشکِ شکسته زیر پای من است ؟

...

من به اعتراف کلاغها ایمان دارم

کسی دیگر زندگی را 

از نگاه درختان

تا

نامه های کودکان روستایی به قناری ها

دزدیده است .



+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 13:40 توسط نادر پنا ه زاده |


...

زیر ناخن هایم قار قار می کنند کلاغها ،

تا در انتهای چشمانم 

لانه دارند پرنده های سخنگو !

.

.

.

نامه هایم به مقصد نرسیده اند 

نامه ای هم برایم نیامده است 

شاید 

        پستچی عاشق شده باشد ! 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 9:43 توسط نادر پنا ه زاده |

...

شنبه

...

عزیزم صبح زود بیدارم کن 

کار دارم 

می خواهم ساعت هفت و سی دقیقه بمیرم.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 14:17 توسط نادر پنا ه زاده |

...

فرض کنیم  الان 

از داخل فنجان قهوه ام یک گله اسب بیرون بتازند .

فرض کنیم که یخچالمان سیگار را ترک کرده باشد .

فرض کنیم که تو به موهایت برگشته باشی .

یا من در آسمان بوته ی تمشکی وارونه کاشته باشم .

 فرقی نمی کند 

کار از کار گذشته است 

 دیگر گلدانها گربه ها را وادار به خودکشی کرده اند.

 ومن دلفینِ جاسوئیچیم را دور انگشتم چرخانده ام ،

سونامی در راه است  .

امکان ندارد از داخل  کره ی شیشه ای بیرون بیایی 

و به آرزوهایت برسی ! 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 2:47 توسط نادر پنا ه زاده |

سلام سلمان

امروز نهم آبانماه است ، نهم آبانماهی که می شود  اول دیماه هم صدایش کرد . من با دستهایی  پر از شعرهایم و  چشمانی پراز  دستهایم برای اولین بار به دیدار یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای زنده ی زیبا می روم . با این یقین که ، سلمان هراتی در هیچ نهم آبانماهی نمرده است ، بیشتر آدمهایی که از او حرف می زنند در این اول دیماه زودرس مرده اند .

مستند ساز شاعر بودن هم  مقوله ایست ، و مقوله تر اینکه حتی شاعران بنام  هم آقای فیلمبرداریا اون خبرنگاره ! صدایت     می کنند ، البته اشکالی ندارد ، مگر ما در میهن مان چند نفر مستندساز داریم که یکی از آنها من باشم و ادعا کنم که چون شاعرم و شغلم کارگردانی است ، مستند ساز پرتره ی شعرا هستم ! که بگویند فلانی را می شناسی ؟ مستند پرتره شاعران فارسی زبان را که با جیب خودش دارد کار می کند !!! و من آن فلانی باشم و دیگران بشناسندم .

داشتم می گفتم :

سلام سلمان . دروغ چرا خوب نیستم . به یاد روزهای اول رفاقتمان می افتم که همه ی شعرهایت را حفظ بودم و با رویای های مشترکمان می گریستم ، یا لبخند تلخت را تماشا می کردم ، البته که ترا دیده ام ، البته که با تو بوده ام . تو هم مرا دیده ای ، من یکی از همان کودکانی بودم که با دیدنش شعر مثل باران اندوه روی گونه ات جاری می شد ، و کلماتت روی  سفیدی آینده اش پلکانی  می کشید از زمین تا  شانه های آسمانی سبز . من یکی از همان کودکانی بودم که مقابل چشمانت شبها با ماه گل گاوزبان می چید ...

سلمان عزیزم ؛ چقدر پیر شده ای ، پیرتر از پدر و مادرت ، پیرتر از مسلم و محمد و خواهرانت ، پیرتر از همه ، حتی من !  راستی نمی دانی چرا رسول ما را ندید و رابعه از مقابل دستهای پر از شعر من گریخت ؟   شب رسیدن به مقابل خانه ات ، چند نفر داشتند با رنگ آبی روی دیوارهای عبوس لبخند می کشییدند ، تا تو غصه نخوری و برایشان مثل همیشه سلمان باشی .

بعد از تو مادرت همچنان کودکان خاکستری به دنیا آورد ، بعد تو همچنان غلامعلی از درخت به زیر افتاد و مرد ، بعد از تو هیچکس حرفهایت را گوش نکرد و تو مثل من و خودت تنها تر شدی . یک زنده ی تنها ، سلمان .

الان اینجا خیلی شلوغ است ، دارند صندلی پلاستیکی می چینند تا  عده ای بیایند و عده ای دیگر را ببینند ، من می روم تو مراقب مادرت باش چون بعد از آخرین نیامدنت قامتش دوتا شد ،او الان به حالت رکوع راه می رود ، اگر خواهرهایت نباشند چه کسی اشکهای مادرت  را پاک می کند  .

سلام سلمان ، بچه هایی که تو برایشان گنجشکک اشی مشی خواندی ، گوشهایشان را گم کرده اند ، از غصه تا صبح نخواهم خوابید تا دوباره صدای تو را از ساحل سوزان شب و ستاره های غرق شده در دریا بشنوم  .

...

  9آبانماه 1392 - نادر پناه زاده

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 20:7 توسط نادر پنا ه زاده |

...


شب شکست

و

قطره قطره سوخت روی گونه ی زمین !

...

 از کنار من گذشت 

ماه با  بارانیِ خاکستری 

و سیگاری خاموش.

...

خوابند  چشمه های سرد

خوابند درختان ِ جنگل آبی.

می خوانند

   سایه های لاغر ولگرد.

...

مادرم

آفتاب را درتنور پنهان کرده است

با چند ستاره ی معصوم .

...

صبح زود قرار است

همه با بادبادکی کاغذی

به آسمان برویم .




+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 22:46 توسط نادر پنا ه زاده |


 کسی حاضر نیست زخم شعر را ببوسد....

همه دوست دارند کولی ها هرشب سوزناکتر بخوانند ...

 درد لذت دارد ...

...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 0:3 توسط نادر پنا ه زاده |


کنار تنور کوچک

روی گلیم قرمز نمناک نشسته

بیوه زنی

که نان نمی پزد !


آن سوی پرچین 

مردِ تنها

نشسته خسته تر از همیشه

که ترب نمی چیند !

...

گاوها و سگها از سیاهی جنگل ظاهر می شوند

زیر نور تنها چراغ برق روستا .

 پدر ها و مادر ها برای دوشیدن شیر به طویله می روند

کبوترها  ، بالای پشت بام  بقبقو می کنند

صدای  پچ پچه ها و بوسه هایی که شنیده نمی شود !



+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 22:42 توسط نادر پنا ه زاده |


روز دلگیر قشنگیست ! مخصوصا اینکه از ماسوله آمده باشی و قرار نباشد مثل بچه های رنگ و رو پریده به مدرسه بروی .

روز دلگیرِدیگرِ قشنگیست ! فقط به این دلیل که گنجشکها فعلا دانه دارند و تیر وکمانها کم شده

اند ولامپ کثیف قهوه خانه ی بالای کوه مه زده هنوز هر شب روشن می شود ، تا خود صبح .


نباید بگذارم این روز  دیگرِ دلگیرِ قشنگم آسیب ببیند ، شاید بهتر باشد اصلا از خانه خارج نشوم

و تلوزیون را همینطور خاموش نگه دارم ، شاید حتی لازم باشد چند روز روزنامه هم نخرم .


اصلا چرا باید به دنبال آن گربه ی بی حیایی بگردم  که مرغ عشقم را تا مرز سکته برد و روی

آوازش خط قرمزی کشید و دل ماهی های حوض را آب کرد ، البته که گربه تغاس بی حیایی

اش را قبلا داده است ! تیپا خور کوچه و خیابان و چشم به دست مرد و نامرد .


اصلا این فکر غلط انتقام  از کجا آمد . چه اشکالی دارد اگر اتفاقاَ تمام عمر  زیر پا مانده باشم !

اینهم یک جور ایثار است ، نوعی از خود گذشتگی اجباری برای اینکه فقط به خودت اثبات شود

که ؛ چه هنرمند بزرگی هستی ! گویا آفریده شده ای که فقط تحمل کنی ، آفریده شده ای که

بنویسی و نوشته هایت را با  انگشتهای زخمی وجوهریت پاره کنی ، ...


  واقعا چه اشکالی دارد که در یک زندان انفرادی شلوغ  باشی ! که هم به خیابان راه دارد و هم

به دفتر نسیه های سوپر مارکت مجید و هم به بانکهایی که باید دارایی ات  را بینشان تقسیم کنی ...

روز دلگیر قشنگی است و من بدون دخالت خودم انبوه نوشته هایم را بر می دارم و به خانه ی

اجدادیم در گردنه ی حیران بر می گردم ...


آنجا پر از کندوهای عسل و ناستالوژیست و چشمه

هایش کابوس کویر را هنوز ندیده اند .

شاید امسال پاییزش بلند تر از سالهای پیش باشد

به قیمت زمستانی خاکستری تر از همیشه ..

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 8:35 توسط نادر پنا ه زاده |




به شهری نگاه میکنم که در انتهای شب انگشت در گلو کرده تا مردمش را بالا بیاورد ...



+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 1:58 توسط نادر پنا ه زاده |


عشق عمیقی در من است

گاهی که گوشه ی پنجره را باز می کنم شعر می شود

به کوچه  می ریزد

آسمان چروک خورده است !


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 6:0 توسط نادر پنا ه زاده |


...

: دلتنگت هستم کافی نیست ،

یا 

لبخندی مناسبِ یک عکس خانوادگی .

نه 

هرگز نمی توانی 

آن سطل چوبی

و خیزران

 و چاه کوچک خانه ی ساحلی را به من برگردانی .

.

حتی مطمعنم که نمی توانی 

نی لبک

شرجی 

شب 

بوی ماهی تازه

قایق چوبی فرسوده

برکت

و 

عشق پنهان در غفلت 

را دوباره کنار هم جمع کنی ! 

...

من هر ثانیه از تو انتظار محبت دارم .

...

متاسفم که پیر شده ای 

 تنهای فرطوط .

...

هنوز عصیان 

و

گریستنم را دوست داری ؟

ای

خدایِ

به ناچار مهربان ؛!


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 16:38 توسط نادر پنا ه زاده |

منبع خبر

شاعری که اشتغال به شعر ندارد / نقد مجموعه شعر «شنیدن درخت» در خبرآنلاین

شاعری که اشتغال به شعر ندارد / نقد مجموعه شعر «شنیدن درخت» در خبرآنلاین
سیدعبدالجواد موسوی: توجه رسانه بیشتر به مشهورات است و درست به همین دلیل خیلی از اتفاق هایی را که باید ببیند نمی بیند. «شنیدن درخت» یکی از این اتفاق های خوب و قابل توجه است که متاسفانه از چشم رسانه ها دور ماند. درباره این مجموعه با آرش شفاعی؛ دوست شاعر و منتقدم و سید محمد بهشتی که شعر و قصه می نویسد و در حوزه سینما نیز فعال است، سخن گفتیم. مولف کتاب هم لطف کرد و از خودش دفاع نکرد. اگر حوصله کنید و این گفت وگو را بخوانید و در نمونه های شعر نادر پناه زاده با دقت یک مخاطب جدی ادبیات تامل کنید، به احتمال زیاد گفته های مرا تصدیق خواهید کرد.
در حال حاضر به سختی می شود در میان مجموعه شعرهای منتشر شده، یک مجموعه قابل قبول پیدا کرد و هنوز هم این معضل همیشگی، ما را آزار می دهد که چرا در حوزه نقد شعر تا این حد دسته بندی وجود دارد و منتقدان فقط به نام ها و کتاب هایی خاص توجه دارند. مجموعه شعر نادر پناه زاده در این قحط سال شعر خوب، کتابی است که دوستان شاعر و منتقدی که آن را خوانده اند معتقدند مجموعه قابل تاملی است اما متاسفانه چندان دیده نشده و حق آن ادا نشده. این کتاب در مقایسه با بسیاری از مجموعه شعرهایی که از طریق پروپاگاندا مشهور می شوند، قوی تر است. حالا نمی دانم شما چقدر با این حرف موافقید.
آرش شفاعی: نگاهی به بازار نقد شعر در رسانه ها نشان می دهد که اولویت در نقد شعر با فرم است، یعنی در خوشبینانه ترین حالت مجموعه هایی دیده می شوند که به لحاظ زبانی اتفاق تازه ای در آنها افتاده باشد. اما واقعیت این است که بسیاری از آثاری که در مطبوعات بر اساس فرم و زبانشان مورد توجه قرار می گیرند، در واقع از روی دست هم نوشته شده اند و به نوعی تکرار همدیگرند. بنابراین ما با انبوه شاعرانی مواجهیم که شعر، آنها را به دنبال خود می کشد نه اینکه شاعر، شعر را به دنبال خود بکشد. علتش هم این است که اهمیت محتوا و اینکه اساسا شاعر حرفی برای گفتن داشته باشد، از بین رفته. الان قواعدی برای بازی های زبانی پیدا شده که پیروان این قواعد چون به گفتمان غالب نقد نزدیک اند، خواه ناخواه کارشان دیده می شود. تفاوت مجموعه آقای پناه زاده این است که در این کتاب ما با شاعری مواجهیم که حرف هایی برای گفتن دارد، جهان بینی ای دارد که بر اساس آن شعر می گوید. حالا می توان درباره درستی یا نادرستی این جهان بینی هم حرف زد و این نکته را بررسی کرد که این جهان بینی تا چه حد در فرم پیاده شده. اما در مرحله اول همان طور که گفتم اهمیت این کتاب در این است که شاعرش حرفی برای گفتن دارد و از این جهت جمع شدن ما در اینجا برای نقد این کتاب اتفاق خجسته ای است.
با این حرف موافق نیستم که الان مجموعه هایی که مورد توجه قرار می گیرند، به لحاظ زبانی متفاوتند. مثلا مجموعه «ضد» آقای فاضل نظری به دلیل ویژگی های زبانی مورد توجه قرار گرفته؟ حرف من این است که انگار هنوز هم بر اساس توافقات نانوشته ای در مطبوعات ما بعضی کتاب ها و نام ها مورد توجه قرار می گیرند. نادر پناه زاده کسی است که شعرهایش زودتر از بسیاری از هم نسلانش در مطبوعات منتشر شد. سال ۶۹ یا ۷۰ بود که شعر آوازه خوان کوچک را در خراسان فرهنگی منتشر کرد و اتفاقا شمس لنگرودی هم از این شعر خوشش آمده بود. شاید اگر پناه زاده به حضور در مطبوعات ادامه می داد، الان جایگاه دیگری داشت.
شفاعی: من عرض کردم که در خوشبینانه ترین حالت مجموعه هایی دیده می شوند که به لحاظ زبانی متفاوتند اما نگاه بدبینانه ای هم هست که اتفاقا پررنگ است و می توان به آن پرداخت و آن اینکه…
بدبینانه یا واقع بینانه؟
شفاعی: نمی دانم. من در موقعیت قضاوت درباره تمام این آثار نیستم ولی آن کارهایی که مطرح می شوند، کارهایی هستند که اکثرا اگر هم در آنها اتفاقی افتاده باشد از منظر فرم قابل بررسی است نه از نظر مضمون. برعکس، در کتاب پناه زاده اگر نقطه ضفعی باشد در فرم شعرهاست. نقطه قوت این مجموعه بیشتر از آنکه زبان باشد، تخیل است. اما این مجموعه به نوعی دچار دوپارگی است؛ از این لحاظ که بعضی از شعرها بلندند و با توجه به موضوع و تاریخشان می توان فهمید حاصل نخستین سال های شاعری پناه زاده اند، و بعضی شعرها کوتاه و موجزند. شاعر در شعرهای بلند تلاش کرده از ریتم و وزن استفاده کند و از این طریق به مصرع های شعرش ضرباهنگ بدهد اما موفق نشده، ضمن اینکه این شعرها به شدت دچار اطنابند و به راحتی با یک نگاه ویرایشی می توانستند کوتاه شوند. اتفاقا این شعرها پتانسیل مبدل شدن به یک شعر خوب را داشته اند اما از اطناب زبانی ضربه دیده اند. پناه زاده وقتی به سمت ایجاز و خلاصه گویی می رود، هم حرف ها و جهان بینی اش پررنگ تر و دیدنی تر می شود و هم شعرش از نظر فرمی قوام بیشتری پیدا می کند. به نظر من بعضی از شعرهای کوتاه این مجموعه خیلی خوبند و بقیه شان خوبند اما درباره شعرهای بلند می شود بحث کرد و نقاط ضعفشان را بررسی کرد.

آرش شفاعی معتقد است که مجموعه «شنیدن درخت» از اطناب زبانی لطمه خورده است
بهشتی: انتشار هر کتابی یک اتفاق است. دلبستگی شخصی من به تاریخ مرا به این نتیجه رسانده که برای تحلیل یک اتفاق هرچه بیشتر از آن فاصله بگیریم دید بهتری خواهیم داشت. نسل های بعدی بهتر می توانند تکلیف ماندنی بودن یا نبودن یک شاعر را مشخص کنند. نمی توان برای تعیین خوب و بد یک مجموعه شعر، مطبوعات را ملاک و معیار قرار داد. مطبوعات ما از نیم قرن پیش به این طرف فراورده های ادبی را نقد و بررسی می کنند. بعضی از این فراورده ها را می بینند و بعضی را نمی بینند. ممکن است شاعری در دوره خودش در مطبوعات دیده نشود اما بعدها مورد توجه قرار بگیرد و برعکس اسم و شعر بعضی شاعران هر روز میهمان صفحات مطبوعات است اما با گذشت زمان اثری از آنها باقی نمی ماند و فراموش می شوند. این یک امر ناگزیر است. نمی خواهم عزیزان مطبوعاتی خدای ناکرده رنجیده خاطر شوند اما واقعیت این است که با توجه به تیراژ کتاب های شعر و مجالی که منتقدان در مطبوعات در اختیار دارند، نقد و نگاه مطبوعاتی به شعر، شاید نارسا و ناکام نباشد اما قطعا کافی نیست. بنابراین ما حتی در این جمع نمی توانیم هر آنچه را که باید درباره مجموعه شعر نادر پناه زاده بگوییم. نکته ای که می خواهم مطرح کنم این است که یک شاعر کلاسیک سرا به اقتضای وزن و محدودیت هایی که به بار می آورد ممکن است دچار تقلید شود اما یک شاعر آزاد، اگر حرفی برای گفتن داشته باشد دچار تقلید و تکرار نمی شود چون محدودیت وزن ندارد. اما اگر حرفی برای گفتن نداشته باشد دچار تصنع می شود. شعر آزاد در عین حال که از محدودیت وزن رهاست، ممکن است به عارضه های دیگری مبتلا شود که یکی از آنها تصنع است و این چیزی نیست که از دید مخاطب پنهان بماند. من از لحظه ای که شعر پناه زاده را دیدم و خواندم به این نتیجه رسیدم که او پیش از آنکه آدمی باشد که شعر شغل اوست، آدمی است که شاعر است و دغدغه اش این نیست که در هر شرایطی بنویسد ولو به قیمت فاصله گرفتن از شعر و تولید نثر شاعرانه. ما الان انبوه شاعرانی را داریم که در واقع نثر خوب می نویسند و برای این کار انبوه بی شماری از کلمات را در انبان ذهن خود ذخیره می کنند تا وقت نوشتن خرج شان کنند. اما پناه زاده نمی خواهد به هر قیمتی بنویسد. ما در این مجموعه شاعری را می بینیم که وجه شاعرانه وجودش را در رویارویی با پدیده های اطرافش از ساده تا پیچیده، روایت می کند. این یک ارزش است؛ و در زمانه ما این رویکرد بسیار نادر است که کسی با نگاه شاعرانه شعر بگوید نه اینکه بنشیند و شعر بگوید. می دانید که الان شعر سفارشی به شدت باب شده و البته این چیز بدی نیست و در همه جای دنیا رواج دارد. اما فرق هست بین شعر سفارشی و شعری که از دورن شاعر نشأت می گیرد. من شاید بتوانم آن نقصان هایی را که آقای شفاعی به آنها اشاره کرد به این ویژگی ببخشم. به قول معروف فلانی اگر سواد ندارد به جایش صفا دارد. حالا شاید این مثال درست نباشد اما فکر می کنم این ساده بودن، جاری بودن، ساری بودن و عدم تفکیک بین تصویر و تحلیل نکات ارزشمندی است. من خوشحالم که نادر پناه زاده دغدغه فرم و زبان و تصویر نداشته است. بسیاری از شاعران آزاد گرفتار تصویرند اما پناه زاده شاعر تصویر نیست، شاعر شعر است. اول تصاویر را نمی سازد که بعد بخواهد آنها را در یک شعر به هم وصل کند. او شعرش را زنجیروار و پیوسته می گوید؛ حالا ممکن است شعرش پنج سطر باشد و ممکن است پنج صفحه باشد. این حس اوست که حجم شعرش را تعیین می کند. با این حال آقای پناه زاده برای مجموعه های بعدی اش باید این نکته را در نظر داشته باشد که در جامعه ادبی کسانی به اسم ویراستار حضور دارند که می دانند یک شعر کجا باید تمام شود و چه فرازهایی از آن باید حذف شود. دوستان پناه زاده اکثرا اهل ادب اند و شاید اگر او ویرایش کتابش را به یکی از آنها می سپرد از آن اطنابی که آقای شفاعی به آن اشاره کرد، اثری در این مجموعه دیده نمی شد. آقای شفاعی به درستی به این نکته اشاره کرد که ریتم بعضی از شعرهای این مجموعه اشکال دارد و بعضی از آنها حتی دچار شکست وزنی اند. این اشکال در مواردی به چینش شعر برمی گردد و اگر آن سطری را که دچار اشکال وزنی است در امتداد سطر قبل یا بعدی می گذاشتید مشکل حل می شد یا در پاره ای موارد با جابه جا کردن یکی دو کلمه ریتم مصرع درست می شد.
من بعضی از این نکات را پیش از انتشار کتاب به آقای پناه زاده گفته بودم و پیشنهادهایی به او داده بودم اما اساسا ایشان پیشنهادپذیر نیست. نمی دانم به شاعری که در شعرش به عواطف و احساسات اصالت می دهد، چقدر می توان توصیه کرد که شعرش را پیش از انتشار ویرایش کند. آقای ابتهاج در کتاب «پیر پرنیان اندیش» روایت کرده که به شهریار می گفته چرا بعضی از غزل هایت اینقدر طولانی اند و چه اصراری هست که در یک غزل از همه قوافی موجود استفاده کنی، می توانی بعضی از این ابیات را حذف کنی. اما شهریار در جواب می گفته من این ابیات را می گویم، بعدا هرکه بخواند می تواند هرکدام را که نخواست حذف کند. خب این کار را درباره شعر کلاسیک می توان انجام داد اما درباره شعر سپید که نمی شود. یعنی ممکن است بعد از پنجاه سال از یک شعر سپید طولانی، بخش هایی حذف شود و بخش هایی بماند؟
شفاعی:
بله ممکن است. در مجموعه شعر پناه زاده بعضی از سطرها مشکل تقطیع دارند. می دانید که تقطیع حتی در شعر سپید بسیار اهمیت دارد. یک جاهایی تقطیع شاعر به شکلی است که مانع خواندن شعر می شود. یا در مواردی بعضی از سطرها جنبه توضیحی دارند و به ایجاز شعر لطمه زده اند. اگر کسی که به شعر سپید مسلط است و زبان آن را می شناسد و از حال و هوا و روحیات شاعر مطلع است، وقت می گذاشت و شعرها را می خواند قطعا می توانست این نقایص را برطرف کند.
حالا که کتاب منتشر شده چه؟ می توانیم همان طور که شهریار می گفته با این شعرها مواجه شویم و هرکس هرجور دلش خواست این شعرها را ویرایش کند؟
شفاعی:
هر مخاطبی شعر را آن طور که می خواهد می خواند. ممکن است یک مخاطب فقط از یک بند فلان شعر طولانی پناه زاده لذت ببرد.
شهرام شکیبا: شعر کلاسیک واحد دارد. واحد در شعر کلاسیک بیت است و شما می توانید یک واحد را از آن حذف کنید اما شعر سپید ساختار دارد مگر اینکه قائل به این باشیم که شعر ایشان ساختار ندارد.
من با این حرف آقای شکیبا موافقم.
شفاعی: در یک شعر ممکن است شاعر حرفی بزند و بعد در سطرهای بعدی همان حرف را توضیح بدهد و چنین چیزی در روند خوانش اخلال ایجاد می کند.
و به نظر شما می توان این سطرهای توضیحی را حذف کرد.
بهشتی: آقای موسوی مشخصا شهریار را مثال زد. یادمان باشد که گزیده کردن شعر کلاسیک یک سنت دیرپا و قدیمی است. اما شاعر سپیدسرا از آنجا که یک پشتوانه مطبوعاتی دارد از حقوقی برخواردار است که شاعران کلاسیک ما این حقوق را نداشته اند و ندارند. مجموعه شعر شاعران امروز همان طور که یک مجموعه مقاله چاپ می شود، منتشر می شود و اگر هم گزیده شعر شاعران نوپرداز به چاپ می رسد، این طور نیست که بخشی از یک شعر را بیاورند و بخشی از آن را حذف کنند. یک شعر یا به طور کامل در آن گزیده هست یا اصلا نیست.
آقای شفیعی کدکنی در «شاعر آینه ها» در مواردی مثلا از یک غزل دوازده بیتی بیدل فقط چهار بیت آن را نقل کرده است اما با شعر سپید واقعا نمی توان چنین کاری کرد.
بهشتی: مقصود شما قبل از چاپ است یا بعد از آن؟
مقصودمان بعد از چاپ است. مثالش هم شعر شهریار که خودش گفته آیندگان از شعر من آنچه را می خواهند برمی دارند و مابقی را رها می کنند. راست هم گفته. خود من وقتی شهریار می خوانم از روی ابیاتی که به نظرم سست می آیند رد می شوم و هیچ تاملی بر آنها ندارم و اگر قرار باشد شعر را برای کسی بخوانم آن ابیات را حذف می کنم. اما درباره شعر سپید نمی توان چنین کاری کرد. اینکه در شعر کلاسیک امکان گزیده کردن ابیات وجود دارد شاید خطاهای شاعر را قابل اغماض جلوه دهد چون امکان حذف آن خطاها وجود دارد اما در شعر سپید چون این امکان فراهم نیست شاعر نمی تواند صرفا از حس و حال خودش پیروی کند و هر چه خواست بنویسد و با خودش بگوید مخاطب هرجای شعر را دوست نداشت می تواند آن را حذف کند.
بهشتی: در شعر سپید ویرایش شعر باید در زمان حیات شاعر و با نظارت خود او صورت بگیرد.
این با نکته ای که شما درباره سطربندی شعر گفتید فرق دارد. شاعری که براساس حس و حال شخصی اش شعر می گوید، ممکن است هر بار که شعرش را می نویسد طوری آن را سطربندی کند که لزوما مثل دفعه قبل نباشد، منتقد شعر یا مخاطب حرفه ای ادبیات هم حق دارد سطربندی شعرهای او را به سلیقه خودش تغییر بدهد اما حق ندارد سطرهایی از شعر را حذف کند. حتی اگر سطرهایی از شعر به قول آقای شفاعی توضیح واضحات باشد، یا کلمه ای در شعر باشد که با دستگاه زبانی و حال و هوای شعر به طور کلی همخوانی نداشته باشد. در چنین مواردی خود شاعر باید اظهار نظر کند…
شفاعی: آن هم قبل از انتشار شعرش!
که آقای پناه زاده اصلا به چنین چیزی قائل نیست.
شکیبا:
شاید به این دلیل که پناه زاده خودش را شاعر به معنای حرفه ای نمی داند.
ولی آقای بهشتی، نادر پناه زاده را یک شاعر تمام و کمال می داند.
بهشتی: نادر یک شاعر حرفه ای است اما شعر حرفه او نیست.
اتفاقا به نظر من وجه شاعرانه وجود پناه زاده بر همه کارهایش غلبه دارد؛ چه در عکاسی اش، چه در نثر نوشتنش، چه در فیلم ساختن اش. یعنی از بین تمام کارهای پراکنده ای که او در تمام این سال ها انجام داده، شعر از همه جدی تر و برجسته تر بوده. نادر پناه زاده ذاتا شاعر است.
شفاعی: این خوب است. این اتفاقا امتیاز این شاعر است اما بالاخره باید این را بپذیریم که وقتی شاعر می خواهد محصول آن طغیان های ذاتی و حسی و شاعرانه را در اختیار مخاطب قرار دهد، باید این محصول را به بهترین شکل به دست مخاطب برساند. شاعر باید این را بپذیرد که آن ذات شاعرانه و سرکش را باید در لحظه سرایش شعر حفظ کند اما بعد از سرایش و پیش از آنکه مخاطب پا به دنیای شاعر بگذارد، باید چکش کاری و اصلاح و ویرایش شعر را جدی بگیرد و این اتفاق در مجموعه شعر نادر پناه زاده نیفتاده است. اینکه می گویم شعرهای کوتاه این مجموعه قوی ترند به این دلیل است که گویی حاصل غلیان آن ذات شاعرانه اند بی هیچ کوششی برای شرح و بسط شعر.
بهشتی: در تایید حرف آقای شفاعی این نکته را بگویم که اساسا نادر اهل تفصیل نیست. خود او روایت های کوتاه را می پسندد و طبعش او را به سمت ایجاز متمایل می کند.
نادر اهل کشف است. در دیالوگ های روزمره هم وقتی می خواهد نکته ای را که کشف کرده بگوید، اگر خود کشف را بی حاشیه برایت بگوید لذت می بری اما همین که شروع به توضیح و تفسیر آن می کند، حوصله ات را سر می برد.
بهشتی: کاملا درست است. نادر را باید محدود کرد و جلوی توضیح دادنش را گرفت. من در شعرهای بلند کتابش کاملا آزادی مخرب او را حس کرده ام. معلوم است او در وقت سرایش این شعرها آزاد بوده و کسی مزاحمش نشده تا مجبور شود ایجاز را رعایت کند.
نادر آدم بی ویرایشی است و مجموعه شعرش خیلی شبیه خودش از کار در آمده؛ غیر قابل پیش بینی و بی قاعده.
بهشتی: قبول دارم. تو در این کتاب وقتی یک شعر را می خوانی اصلا نمی توانی حدس بزنی در صفحه بعد با چه شعری مواجه خواهی شد. این کتاب فصل بندی نشده و اصلا نمی توان نشانی از تبویب و تدوین در آن یافت. شاید هم شاعر برای چینش و ترتیب شعرها پیش خودش مبنایی داشته اما قطعا این مبنا چیزی نیست که الان در عرف و آیین انتشار مجموعه شعرهای سپید رعایت می شود. من که در فصل بندی کتاب منطق معنایی یا زمانی را مشاهده نکردم.
شفاعی: به نظرتان ما در این مجموعه با شاعری روبه روییم که شعرش را بر چه چیزی استوار کرده؟
عاطفه و تخیل. و حتی می توانیم بگوییم عاطفه رکن اصلی شعرهای این مجموعه است.
شفاعی: اما این عاطفه با تخیل اجرا می شود. یعنی شعرهای این مجموعه بر تخیل استوارند. شما به این سطرها توجه کنید: «لبخندی که سنگ ها را در مسیر چشمه ها می غلتاند» ، «چشمه ای که پروانه ها از آن آب می نوشند» ، «مرگ را به سختی از آغوشت بیرون کشیدند» ، «مانند چشمه هایی که منظورشان فقط زیبایی است» ، «زیر دست و پا شکسته اند ابرها» ؛ این موارد همه تصویرهای زیبایی هستند اما در شعر این شاعر یک زنجیره تخیل نمی بینیم. یعنی این شاعر شاعری نیست که اگر از ابر شروع کند لزوما به باران و گل و… برسد. این تصویرها تکه پاره هایی از طبیعت اند که در کنار هم یک حس را می سازند. حالا چرا این فرایند در شعرهای کوتاه موفق تر است؟ برای اینکه زیربنای یک شعر کوتاه در این مجموعه یک حس است. ولی وقتی این حس ها زیاد می شوند و این تصویرها قرار است چند حس را منتقل کنند، مخاطب دچار سردرگمی حسی می شود. بنابراین من معتقدم شعر آقای پناه زاده شعری است مبتنی بر تخیل آن هم از نوع تخیل رها. منتهی به دلیل اینکه در شعرش زنجیره تخیل وجود ندارد، رها بودن این تخیل یک جاهایی به شعر آسیب زده است. به این دلیل که این شعر، شعر ساختمندی نیست. اگر کسی به شعر چفت و بست داری که از نقطه آ به نقطه ب می رسد و پایان بندی منطقی دارد، عادت داشته باشد، نمی تواند ارتباط لازم را با این شعرها برقرار کند.
ولی بعضی از شعرهای کوتاه این مجموعه انسجام ساختاری خوبی دارند. ؛ مثلا شعر «آوازه خوان» حتی یک واو اضافه ندارد.
شفاعی: حتی در بعضی از شعرهای بلند هم شاعر حواسش جمع بوده. مثلا در شعر «آقای ماه» چون ذهن شاعر بر یک نقطه متمرکز بوده و از زوایای مختلف به همان نقطه نگاه کرده، حاصل کار یک شعر پراکنده نیست و تصاویر متعدد آن یکدیگر را تکمیل می کنند و حس شاعر را به خوبی انتقال می دهند اما در بسیاری از شعرهای بلند دیگر این اتفاق نیفتاده و تصاویر به هم جواب نمی دهند و هم پوشانی ندارند.
شعر شاعر پناه زاده سیدمحمد بهشتی می گوید که نسل های بعد بهتر می توانند تکلیف ماندنی بودن یا نبودن یک شاعر را مشخص کنند

بهشتی: به گمان من همان طور که گفتید تخییل رکن اصلی این مجموعه است. اما عاطفه نقش پررنگ تری دارد. شاعر به همان اندازه که در زبان دچار تصنع نیست، در بیان حسش هم دچار تصنع نیست. از دل این اشعار می توان به شاعری رسید که دچار غم های نوستالژیک است و افسوس گذشته را می خورد و در ضمن نسبت به پدیده هایی که در زمان حال او می گذرد دچار نوعی خشم و تمسخر است و همین باعث شده یک جاهایی از تخییل فاصله بگیرد و به بیان مستقیم برسد. شعر منظومه بازگشت که یکی از شعرهای بلند این مجموعه است و فکر می کنم شاعر آن را خطاب به برادرش سروده، مصداق انقطاع تخییل و غلبه عاطفه در شعر پناه زاده است. تخییل شاعر را وادار به دقت بیشتر در انتخاب کلمات می کند اما وقتی پای عاطفه به میان می آید، وضع متفاوت می شود و برای شاعر گفتن مهم می شود نه چگونه گفتن. منظومه بازگشت به نظرم شروع بسیار خوبی دارد: «نه مثل قدیسان بودی/ نه برای پرنده بودن چیزی کم داشتی/ نه آوازت برای آینه ها اندوه بار بود» از اینجا به بعد به مصداق نزدیک می شود: «نشانه بودی/ دستی برای غرق شدن در مین» . از لحظه ای که به مصداق نزدیک می شود، خیال رنگ می بازد. از اینجا به بعد خواننده هیچ درگیری با شعر ندارد بلکه با المان ها و نشانه هایی مواجه می شود که در یک فیلم دفاع مقدسی هم می توان دید: «یا علامتی/ اشاره از زمین به آسمان/ پدر تو را به جنگ نفرستاد/ و بعد از رفتنت نمرد» . این فرازها نشان می دهند که عاطفه شاعر بر تخیل او غلبه کرده و حس اش را با تصاویری روایت کرده که همه ما بارها دیده ایم و برایمان تازگی ندارد. در حالی که شروع شعر کاملا حماسه وار است. شعر بر همین منوال ادامه پیدا می کند تا صفحه بعد که می رسیم به جایی که دوباره شعر جان می گیرد: «عصایت را بشکن/ زمین بخور/ فریاد بزن/ اما وقتی به سر کوچه می رسی بغض نکن» . در اینجا دوباره شاعر از تصاویری که می شناسیم فاصله می گیرد و خشم و احساسش را به خوبی بیان می کند.
بعضی شعرها طول می کشد تا کامل شوند و چون هر فرازی از آنها در یک مقطع زمانی و در حال و هوایی دیگر گفته می شود، حفظ یکپارچگی شعر کار سختی است. منظومه سرایی در قالب سپید کار دشواری است و یکی از دشواری هایش همین حفظ یکپارچگی است. اما جناب بهشتی! گذشته از این بحث، اگر بخواهید از این مجموعه یک شعر را انتخاب کنید، کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بهشتی: این نکته را بگویم و بعد جواب سوال شما را می دهم. درباره منظومه بازگشت باید برگردیم به حرفی که اول بحث مطرح شد و آن اینکه در اینجا یک ویراستار، یک دوست شاعرپیشه می تواند بسیار کارساز باشد. منظورم لزوما حذف بخش هایی از شعر نیست، حذف همیشه هم چاره ساز نیست و گاهی شاید بتوان ترتیب ساختاری یک منظومه را با عبارات کوتاهی تغییر داد. اما بهترین شعر این مجموعه از نظر من شعری است که برای سالینجر گفته. اول شعر را می خوانم و بعد نکاتی را که درباره آن به نظرم می رسد عرض می کنم: مثل همه کودکان افسرده بودی/ به زخم دانستن/ و جهل شراب/ بزرگ تر که می شدی/ همسالانت استخوان رانشان درد می کرد برای قد کشیدن/ تو استخوان نحیف شانه هایت برای بال در آوردن/ حالا خداحفظی کن/ و از گوشه بی پنجره آپارتمان ولگردت/ به جاودانگی برگرد» . سطر اول این شعر که با عنوان «فقدان جی دی سالینجر» به چاپ رسیده گزاره مهمی دارد که محصول جهان بینی شاعر و فهم عمیق او از آثار سالینجر است؛ اول می گوید همه کودکان افسرده اند. خود سالینجر هم بر این قضیه تاکید داشت. اما کودکان چرا باید افسرده باشند؟ شاعر ضربه را در دو سطر بعدی شعر وارد می کند: « به زخم دانستن/ و جهل شراب » . کاش برای رسیدن به بند بعدی شعر جای یک سطر را بدون هیچ علامتی خالی می گذاشت. سه سطر اول را می توانست مثل یک سوتیتر جدا کند و بعد برسد به بند دوم شعر. بعد از بند دوم هم می توانست جای یک سطر را خالی بگذارد و برسد به بند آخر: « حالا خداحافظی کن/ و از گوشه بی پنجره آپارتمان ولگردت به جاودانگی برگرد » . اگر بعد از آپارتمان سه نقطه بگذاریم و از خوانندگان بخواهیم برای آپارتمان یک صفت پیدا کند بعید می دانم کسی صفت ولگرد را پیدا کند. این آشنایی زدایی فوق العاده زیباست و اهمیتش در این است که شاعر دچار تصنع نیست. در تک تک اشعار خوب این مجموعه دور بودن از تصنع مشهود است. کسی که دچار تصنع است، به تکنیکی دست پیدا می کند و مرتب آن را تکرار می کند و از همین تکرارها می توان به راحتی مچ یک شاعر متصنع را گرفت اما در این مجموعه ما با چنین تکرارهایی مواجه نیستیم و اگر در شعری اتفاقی به لحاظ زبانی افتاده محصول کشف شاعرانه پناه زاده در همان لحظه سرایش بوده نه نتیجه تصنع و تکرار تکنیک. در این شعر تعبیر شاعر را از زندگی و نگاه او را به مرگ به خوبی می توان مشاهده کرد و با اینکه مطلقا از کلمه مرگ استفاده نکرده یکی از زیباترین تصاویر را از مرگ خلق کرده. به خاطر این شعر به آقای پناه زاده تبریک می گویم.
نادر پناه زاده: سطر آخر این شعر به سطر اول آن برمی گردد؛ علت افسردگی همه کودکان این است که از جاودانگی، به جایی که آن را نمی خواهند آمده اند.
شفاعی: یکی از مبانی تخیل پناه زاده، تشخیص و جاندارپنداری است. شعر «آقای ماه» هم بر همین اصل استوار است. من از این شعر خیلی خوشم آمد و از نظر من بهترین شعر این مجموعه بود. یعنی برای من شعری است که بعدها در خلوتم آن را خواهم خواند و از آن لذت خواهم برد: « سلام آقای ماه/ تنهایم و حالم خوب نیست/ یک تکه ابر می خواهم تا بخورم شاید کمی سردم شود/ می خواهم از پشت سرت رد شوم/ به کسی نگو مرا دیده ای/ می خواهم گم شوم/ دست هایم را بگیر و به آن سوی آسمان پرتم کن/ صبر کن/ مثل اینکه جا مانده ام/ بگذار بروم خودم را بیاورم/ رویت را برگردان تا شب سیاه تر شود و من تاریک تر/ رویت را برگردان/ الان برمی گردم/ فرار کنید/ دست های من مسری اند و تنهایی کبودم شما را خفه می کند/ از من دور شوید/ از جذام فکری ام/ برای همین است که دیگر ماه روشن نیست/ شب در روز چکه کرده است/ آهای آقای ماه! آسمان جای تو نیست/ دیگر شبی وجود ندارد و روزی/ همه جا خاکستری است/ پاهایم؟ پاهایم کجا هستند؟ / من آنها را همین جا کنار تختخواب گذاشته بودم/ چگونه باید بروم؟ / بیا پایین آقای ماه قشنگ/ می خواهم با تو خداحافظی کنم/ می خواهم پلاکم را به گردنت بیاویزم/ تا تو هم برای همیشه فراموش شوی» .
برای من انتخاب یک شعر از شعرهای این مجموعه کار سختی است چون در شعرهای مختلف به فرازهای درخشانی برخورده ام که هر کدام از جهاتی نظرم را جلب کرده اند. سطرهایی مثل « تازیانه ها شکل شانه تو را گرفته اند » . حتی در همان شعرهای بلندی که آقای شفاعی گفتند اشکالاتی بر آنها وادر است به نظرم سطرهای درخشانی وجود دارد. در کنار آن شعرهای مستقل خوبی مثل شعر «آوازه خوان کوچک» هم در این کتاب هست. اما نکته ای که حتما می خواستم درباره اش حرف بزنم شکل کتاب است که به نظر من اصلا خوب نیست و از جلد کتاب گرفته تا فونتی که برای اسم مجموعه انتخاب شده همه می توانستند بهتر از این کار شوند. صفحه آرایی کتاب هم به نظرم درخور یک کتاب خوب نیست.
شفاعی: اتفاقا این نکته که مبنای تخیل پناه زاده بر جاندارپنداری است از اسم کتابش شروع شده که بسیار عنوان جذابی است.
بله اسم کتاب خوب است اما فونتی که برای آن انتخاب شده مناسب نیست. آقای پناه زاده! از حضورتان در این جمع بسیار ممنونیم. حرف های ما را تمام و کمال شنیدید. البته ما ترجیح می دهیم در جلسات نقد کتاب، مولف را دعوت نکنیم چون می خواهیم توی تعارف و رودربایستی گیر نکنیم و راحت حرفمان را بزنیم. اما ما با شما تعارف نداریم و حتی اگر در این جلسه حضور نداشتید باز حرف ما همین ها بود که مطرح شد. اگر نظری درباره حرف های ما دارید بفرمایید.
پناه زاده: من الان دچار انباشت حرفم. اما خلاصه بگویم از همه دوستان ممنونم. درباره ویرایش شعرها خیلی صحبت شد. دراین باره باید عرض کنم که قرار بود آقای مجید نظافت زحمت این کار را بکشند که نشد، بعد از آن سیدضیاء شفیعی محبت کردند و وقت گذاشتند و ما به همراه هم از میان شعرهای زیادی این مجموعه را گزیده کردیم. خوب علایق سیدضیاء هم در این گزیده اعمال شده. مثلا شعر «رگ بده» از نظر خود من از جنس دیگر شعرهایم نیست و شاید جایش در این مجموعه نبود اما آمد. با این حال با توجه به حرف های دوستان در اینجا به این نتیجه رسیدم که برای مجموعه های بعدی شاید بهتر باشد کار ویرایش و گزیده کردن شعرها را به کسی بسپارم که از نظر حسی از من شناخت بیشتری دارد. اما واقعیت درباره سطربندی شعرها این است که من اصلا این کار را بلد نیستم. اساسا من خجالت می کشم از اینکه بگویم شاعرم. چیزهایی که نوشته ام واقعا محصول ناخودآگاه من اند. از کلمه جاندارپنداری که آقای شفیعی به کار برد خیلی خوشم آمد. مدت ها بود دنبال این کلمه می گشتم اما آن را پیدا نمی کردم. این جاندارپنداری هم کاملا ناخودآگاه در من ریشه دوانده و در نوشته هایم برجسته شده. به هر حال اولین مجموعه شعری است که چاپ کرده ام و خواه ناخواه تبدیل شده به کلکسیونی از شعرهای مختلف من از سال های دور و نزدیک.
شکیبا: کلا شاعر کم کاری بوده ای یا اینکه این مجموعه گزیده ای است از شعرهایت؟
پناه زاده: عرض کردم این مجموعه گزیده است اما در عین حال من هیچ وقت اشتغال به شعر نداشته ام. کارهایی که در حوزه سینما و تلویزیون انجام می دهم شغل من است اما شعر شغل من نبوده و نیست. سعی کرده ام در گوشه ای از زندگی ام شعر را که به سراغ من می آید و من به سراغش نمی روم، نگه دارم و حفظ کنم. ضمن اینکه مدت مدیدی در یک برنامه رادیویی که مخاطبش جوانان بودند مطالب احساسی می نوشتم. در آن مقطع و فاصله که پنج سال طول کشید تمام انرژی ای که برای نوشتن داشتم تبدیل به متن رادیویی شد و وقفه بزرگی در شعر نوشتن من افتاد. به هر حال مجموعه شعر سپید درآوردن کار سختی است. این شعرها هم شعرهای بازاری نیستند که دوستان مطبوعاتی بتوانند روی آنها مانور بدهند و در نتیجه مجموعه اسم و رسمی پیدا کند.
شکیبا: راست می گوید، این شعرها شعر سپید بازاری نیستند.
بهشتی: من هم به نادر حق می دهم. این شعرها را نمی شود توی بوق کرد. بعضی از دوستان سپیدسرای امروزی کتابشان حتی فروش دبیرستانی هم دارد و خب به چاپ نهم هم می رسد. درباره حجم مجموعه هم این نکته را بگویم که این کتاب در قفسه یک کتابخانه بیشتر به یک کارت پستال می ماند در حالی که تصور ما از شعر و شاعری دیوان های حجیم و کتاب های بزرگ است.
اصلا این طور نیست. کتابی مثل آیدا در آینه مگر چقدر حجم دارد؟
شکیبا: من فکر می کنم الان تیراژ و حجم مجموعه شعرها طوری است که کتاب بیشتر نقش یک کارت ویزیت را بازی می کند منتهی در این کارت ویزیت شاعر به جای معرفی شغلش، خودش را معرفی می کند.
اول بحث هم این نکته را گفتم که در مطبوعات ما نقد کتاب دچار چه معضلی است. یکی از بهترین مجموعه شعرهایی که در سال های اخیر منتشر شده کتاب «نامی که گم شده است» از هادی سعیدی کیاسری است. شما کی و کجا دیده اید درباره این مجموعه حرف بزنند و آن را معرفی کنند؟ هیچ جا! در حالی که می شود از حیثیت ادبی خیلی از شعرهای آن مجموعه دفاع کرد و درباره شان حرف زد. اینکه در عالم مطبوعات یا در محافل ادبی اسم یک شاعر مطرح باشد یا نباشد اصلا معیار نیست. شما الان اسم آقای فاضل نظری را خیلی بیشتر از اسم کسی مثل محمد قهرمان می شنوید. در حالی که غزل های قهرمان از غزل های کسی مثل فاضل نظری یک کهکشان فاصله دارند. اما کسی سراغ قهرمان نمی رود.
شکیبا: خیلی وقت ها شاعران خوب غریب می مانند. مثلا اگر کتابفروشی محله ما آقای محمود پاکزاد را به من معرفی نمی کرد من هیچ وقت شاعری به این نام را نمی شناختم.
پناه زاده: ببینید الان ما با انبوه شاعر و کتاب شعر در بازار نشر مواجهیم. شاید اگر به خود من بود شعرهایم را همچنان در گوشه ای از خانه نگه می داشتم اما واقعیت این است که الان که این کتاب چاپ شده و شما دارید درباره شعرهای آن بحث می کنید برای من مهم شده. من هرگز به چیزهایی که آقای شفاعی می گفت فکر نکرده بودم. اینکه شعر باید ساختار داشته باشد چیزی نیست که من از آن درکی داشته باشم و چه بسا اگر بخواهم به این نکات توجه کنم همین چیزی که دارم را هم از دست بدهم.
شکیبا: ارسطو می گوید من در بین مخاطبان شعر گشتم و دیدم مخاطبان در شعر شاعران چیزهایی را کشف کرده اند که شاعران هرگز به آنها توجه نداشته اند و حتی به مخیله شان خطور هم نمی کرده. آدم ها فرمول فاصله و زمان را وقت رد شدن از خیابان بدون اینکه بدانند حساب می کنند. تو هم از خیابان شعر رد شده ای. تو شاعری و اتفاقا دلیلی هم ندارد همه فرمول های شاعری را بلد باشی. این کار منتقدان است که فرمول ها و درستی و نادرستی شان را محاسبه کنند. شاید علت اینکه شعر تو خوب است همین بی اطلاعی ات از قواعد شاعری است. همیشه شاعرانی که جزء نظریه پردازان ادبی بوده اند به سختی شعر گفته اند و شعرشان چندان مقبول طبع مخاطبان نبوده. رضا براهنی این همه درباره تئوری شعر حرف زده اما شعرش را بسیاری از افراد دوست ندارند. شاگردان براهنی که از او چیزهایی را شکسته بسته یاد گرفته اند از خود او بهتر شعر می گویند.
پناه زاده: خود من شعری را که احساس کنم براساس برنامه ریزی ساخته شده نمی پسندم. اینکه شاعر بر اساس یک جدول از قبل طراحی شده جای تصویر و خیال و غیره را در شعرش طراحی کند به نظرم جالب نیست.
البته لزوما شعری که ساختمان و فرم منسحمی داشته باشد یک شعر تصنعی نیست. خیلی از شعرهای شاملو فرم و ساختمان دارند و از قبل به آنها فکر شده اما شما نمی توانید یک کلمه شان را جابه جا کنید و اصلا فکر نمی کنید این شعر ساختگی است. بعضی از شاعران آنقدر بر کلام مسلط اند که می توانند اراده کنند و شعر خوب بگویند یا حتی سفارش بگیرند و شعر خوب بگویند.
شکیبا: درست است. یک عکاس حرفه ای که الان اسمش یادم نیست گفته فن و تکنیک در عکاسی برای این است که تو آن را بیاموزی و در لحظه اجرا فراموشش کنی.
شعر شاعر پناه زاده
نادر پناه زاده می گوید: خود من شعری را که احساس کنم براساس برنامه ریزی ساخته شده نمی پسندم

پناه زاده: به طور کلی من مثل یک آنالیزور در موقعیت هایی قرار می گیرم که از آن موقعیت ها یک سری حرف ها و عبارات بیرون می آید و برای همین است که این حرف ها ناشیانه به نظر می رسند.
چرا می خواهی از سر خودت باز کنی؟ چرا توجیه می کنی؟ تو شعرهایی گفته ای که هیچ ایرادی ندارند و همه چیزشان درست است. پس می توانی وقتی از شعرت فاصله می گیری درباره خوب و بد آن قضاوت کنی. اینکه نمی تواند اتفاقی باشد. تو شعرهای زیادی خوانده ای، فیلم های بسیار خوبی دیده ای، اهل هنری و چه بخواهی و چه نخواهی درست و غلط و خوب و بد شعر را تشخیص می دهی.
شکیبا: من پرینت شعرهای نادر پناه زاده را وقتی کتابش هنوز زیر چاپ بود خواندم. همان موقع به نتیجه جالبی رسیدم و آن اینکه نمی توان گفت فلان شعر این شاعر در زمان پختگی او به لحاظ فن شعری گفته شده، یعنی نمی شود به شعرهای پناه زاده نگاهی ادواری داشت. او آدمی است که ذاتا شاعر است و درست مثل نیروی واکنش سریع هر جا اتفاقی پیرامون او می افتد و شعر به او هجوم می آورد چیزی خلق می شود و بعد از آن همه چیز به جای قبلی برمی گردد و نیروها دوباره به پادگان برمی گردند تا دوباره اتفاقی بیفتد. اگر نادر به معنای فنی شاعری کرده بود الان این مجموعه شاید خیلی جدی تر گرفته می شد. اگر می شد این شعرها را از نظر تاریخی مرتب کنیم آن وقت می توانستیم سیر شعری او را مشخص کنیم اما این شاعر در نقطه ای دور از شعرش ایستاده، به وقت اتفاق، جایش را تغییر می دهد و می رود همان جایی که شعرش زندگی می کند، زمان کوتاهی را در آنجا سپری می کند و دوباره برمی گردد سر زندگی خودش.
نکته مهمی که فراموش کردم بگویم این است که یکی از ویژگی های مهم این مجموعه شعرهایی است که برای جنگ گفته شده. در این روزگار که دیگر کسی از این شعرها نمی گوید مگر اینکه از جایی سفارش گرفته باشد، چنین شعرهایی که از دل شاعر برآمده اند جای تامل دارند.
شکیبا: شعرهای جنگ بهزاد زرین پور هم همین ویژگی را دارند. کاملا معلوم است که پناه زاده این شعرها را برای دل خودش گفته نه برای سکه گرفتن. الان بیشتر شعرهای دفاع مقدس، در واقع شعر کنگره دفاع مقدس اند.
پناه زاده: اگر در این مجموعه شعرهایی برای جنگ دارم اتفاقی است که برای خود من افتاده و آنچه را گفته ام زندگی کرده ام.
و حرف آخر؟
پناه زاده: آرزو دارم روزی برسد که من واقعا شاعر خوبی باشم.
۵۷۵۷

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 1:12 توسط نادر پنا ه زاده |

ای ساربان . . . ! 

افسار اشتران به حادثه بسپار

بارو بنه ببند

این گرباد نه آنیست که رامش کنی به سِحر
 
تیغی که دست گرفته است روزگار

برنده تر ز ناز بره آهویی است . 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 10:12 توسط نادر پنا ه زاده |

مطالب قدیمی‌تر